شمارهٔ ۱۵۵
آذر بیگدلیفزود هر نفسم عشق کز خط شبگون
فزود روزبروز آن جمال روز افزون
چو نیست تاب فراقم مرو که گر بروی
ز اشک من همه چا پای مینهی در خون
بحیرتم ز دل تنگ خود که هر که نشست
در آن خرابه از آنجا نمیرود بیرون
کسی که نیست ز یارش جدا چه میداند
که از جدایی لیلی چه میکشد مجنون
فغان که نیست مرا بیشتر ز یکدل و تو
بیک نگاه بری از هزار دل افزون
