شمارهٔ ۱۶۷
آذر بیگدلینمیکنم گله اما ز بیوفایی تو
بآن رسیده که آسان شود جدایی تو
خدای داند و آن کز تو شد چو من نومید
که اعتماد نشاید بر آشنایی تو
ز خلف وعده برندی چو من برآری نام
اگر چه شهره ی شهر است پارسایی تو
غمم فزود ز عذر تغافل تو دریغ
که شد شکسته ترم دل ز مومیایی تو
ره خرابه ام از دیگران مپرس و بیا
که میکند دل گمگشته رهنمایی تو
صبا بگو به صباحی که از نوای هزار
هزار بار مرا به سخن سرایی تو
ولی ز زلف عروسان طبع آذر نیز
دمد عبیر چو بیند گرهگشایی تو
