شمارهٔ ۱۹ - نامه به صباحی
آذر بیگدلیصبح است صبا کوش که این نظم کنی گوش
و آنگاه زنی دامن همت بکمر بر
خود را برسانی بسر کوی صباحی
زان خاک کشی کحل بصیرت به بصر بر
او را دهی اول ز من این قطعه ی شیرین
کانباشته از وی نی کلکم بشکر بر
پس گوییش از من که نگویی بچه تقصیر
در کنج غمم ماندی و رفتی بسفر بر
تو در سفر و سوخته من وین عجب آمد
با آنکه نبی خوانده سفر را بسقر بر
باری چو روان گشتی و هجر تو روان کرد
خونابه ی حسرت ز دلم تا بجگر بر
نگذاشت مرا سستی پا کآیمت از پی
ناچار زدم غوطه بدریای فکر بر
بس لولوی خوشاب که در رشته کشیدم
و آن رشته فرستادمت اینک بنظر بر
بفرست جوابم که جوابت بفرستم
این قطعه که خواندم بحریفان دگر بر
هرگز نرسیده است بمن پاسخی از کس
پیکی است مرا گرچه بهر راهگذار بر
