شمارهٔ ۳۴
آذر بیگدلیدوش از گردش فلک که مدام
شاد غمگین کند عزیز ذلیل
خاست آواز پایی و گفتم
صور اول دمید اسرافیل
قاصدی دل سیاه و روی ترش
دیدم آمد زرنگ با زنبیل
کوزه یی چند داشت زنبیلش
ببهای خفیف و وزن ثقیل
تار چون بخت بیکسان غریب
تیره چون روی مفلسان معیل
گرد چون گوی کودکان نحیف
تنگ چون چشم خواجگان بخیل
پوست بر سر همه چو سلاخان
که هم از جیفه شان بود مندیل
بشمار در بهشت ولی
گویی افتاد از سقر قندیل
داشت هر یک دوازده رخنه
چون ز دست و عصای موسی نیل
همه چون داغ لاله از سودا
