شمارهٔ ۳ - آذر بیگدلی | ناهیدبنام خداوند جان و جهان
که برتر بود ز آشکار و نهان
خداوند جان و خداوند جسم
که بسته است از جسم بر جان طلسم
بر آرنده ی نه رواق بلند
نگارنده ی نقش هر نقشبند
گرفته از او پای آیندگان
سپرده به او جای پایندگان
بره ماندگان ره نماینده او
بدر راندگان در گشاینده او
قدیمی که او بود و بودی نبود
بغیر از وجودش وجودی نبود
رها شد ز بودش حدوث از قدم
جدا شد ز جودش وجود از عدم
بلوح از قلم نقش بر نیست بست
ز نقشی از او هست شد هر چه هست
چه پیدا در آن حکمتی چه نهان
همه رازها گر خفی ور جلی است
در آیینه ی علم او منجلی است
سمیعی که ناگفته مطلب شنید
بصیری که ننموده احوال دید
جنین خورد از او رزق نگشوده لب
از او در خور است آنچه نعمت دهد
که نه مزد خواهد نه منت نهد
رحیمی که بخشود بر عذر خواه
وگر نامه بود از گناهش سیاه
ز رحمت خسی را چو بخشد بها
ز غیرت کسی را چو خواهد ذلیل
خداوند مصر اندر آرد به نیل
بخود زنده گویا و بینا و فرد
که بی حکمتی نیست هر کار کرد
نه انباز خواهد نه مادر نه جفت
چه پرسی ز من گبر و ترسا چه گفت
چه مادر چه روح القدس چه پسر
نه یزدان چو مغ گوی نه اهرمن
همه اهل دانش ز شاه و شبان
بلی هر که داند یکی از دو باز
زبانش باین نکته باشد دراز
عدد خواه بسیار و خواه اندکی
نیازش بجان نیست جان آفرین
زبان می نخواهد زبان آفرین
که چشم آفرین دید نتوان بچشم
ز مصنوع صانع توان فاش دید
که هر چشم از نقش نقاش دید
هم آن شاهد قدرت است و هم این
به نی شهد پرورد از نافه مشک
رطب ز استخوان کرد و چشمه ز خاک
پدیدار کرد آب و آتش ز سنگ
از این بس شب تار روشن شده
وز آن بس گل تیره گلشن شده
بخاک زمین سوده رخشنده چهر
به تسبیح او غافل از یکدگر
چه مسلم چه ترسا چه مغ چه یهود
به مسلم چو روزی مسلم نکرد
باو آنچه داد از مغی کم نکرد
بهر کس که جان داد روزی دهد
جهان را چو روزی ده آمد خدای
تفاوت نه چون هر دو گشتند سیر
گر این نان جو خورد آن شهد و شیر
ازویند چون تیرودی جامه خواه
چو تن گرم شد فرق نه در میان
گر این پشم پوشید و آن پرنیان
گر آسوده یی بینی اندر جهان
ببین چون نشستند بر فرق تاج
ور آزرده یی بینی از آسمان
ز من پرس و از وی مشو بدگمان
ببین کرده چون کرم و پشه ز نیش
تن و مغز ایوب و نمرود ریش
چه شد جایگاه کعبه یا دیر شد
خوش آن بنده کش عاقبت خیر شد
بسا موبد زند خوان کز کنشت
مگر بنده خودو پرده ی خود درد
چو بحر عنایت در افزایش است
همین کو پشیمان شود نیست بس
وگرنه ز عدل است دور اندکی
که باشند مظلوم و ظالم یکی
چو بینی دو روزی ای آموزگار
که ظالم امان یافت از روزگار
نگویی که از وی نپرسند باز
خوش آن سرشکن کش سراکنون شکست
همین جا ز اندیشه ی حشر رست
چه شد ظالم امروز بر دار نیست
که دار مکافات این دار نیست
هم امروز و فرداست فاش و نهان
که مظلوم و ظالم روند از جهان
هم امروز تا چشم بر هم زنی
رود هم فقیر از جهان هم غنی
کشد هر کجا خفته یی سر ز خواب
که و مه در افگنده سرها بزیر
در آنجا شود نیک از بد جدا
ز عفو و غضب تا چه خواهد خدا
غرض هیچکس واقف از کار نیست
دریغا که یک دیده بیدار نیست
نظر خواست دیدن نشانی از او
زبان خواست کردن بیانی از او
در اول نفس دل به تنگ آمدش
خود گفت ازین ره سراغیم هست
که از نور ذاتش چراغیم هست
ز اندازه چون پای برتر نهاد
هم اول قدم پای بر سر نهاد
دل از گوهر عشق چون مایه داشت
در این راه هم پای و هم پایه داشت
همی رفت افتان وخیزان براه
ندانم کجا با که دمساز گشت
که نتواند از بیخودی بازگشت
نه هر دل در این رهگذر پا گرفت
نه هر مهره بر تاج شه جا گرفت
کسی کش دل از دانش خود خوش است
چو آن خارکش پیر خواری کش است
که با شمع شب پا بصحرا نهد
چو از شمع مهرش شود دیده گرم
کشد شمع خود زیر دامان ز شرم
ز حرفی دو این مجلس آراستی
بر افروختی نه سپهر و در آن
از این چارگو هر که کردی عیان
از آن روز فیروز تا این زمان
که بر ما همی گردد این آسمان
بر آری چو ز انگشت دان آتشی
کنی همچو انگشت از آتش عیان
بد از نیک و نیک از بد آمد پدید
همه نقش ها را تویی نقشبند
در آن روز کآیینه ها صاف بود
چراغی که افروخت خاموش کرد
چه بودی گذشتی خوش ایام ما
چه میگویم ای روزگارم سیاه
نه رهبر شناسم نه رهزن نه راه
اگر گم کنم راه بر من مگیر
و اگر عذر خواهم ز من درپذیر
بهم کرده هر جا دو کس داوری
ز تو جسته هر یک نهان یاوری
بسوی تو هر کس ز هر سو روان
تو را خوانده هم دزد و هم کاروان
شب و روز جویند فارغ ز غیر
مسلمانت از کعبه ترسا ز دیر
اگر پرده از روی کار افگنی
ز هم هر دو را شرمسار افگنی
یکی را کنی تنگ بر پای کفش
یکی را کنی جامه از پرنیان
یکی دلق پشمینش رفت از میان
یکی هر چه خواهد برآریش کام
یکی مرغ و ماهیش بر خوان نهی
یکی سفره خواهیش از نان تهی
گر آن سرخوشان شد ور این لب گزان
نه سودت ازین نه زیانت از آن
خوش آید ز تو هر چه آید همی
که آن از تو آید که شاید همی
ز کس می نیندیشی ای کردگار
گر این آب نوشد که نگذاردش
ور آن تشنه ماند که آب آردش
ز تو هر چه پیدا ندانم چه ای
ز تو هر که شیدا ندانم که ای
بطفلی که هیچ اختیارم نبود
کشیدم سر از طاعت ای وای من
چنان کن که گویم ثنایت همی
چنان کن که جویم رضایت همی
دو چشم از کرم ساختی روشنم
چنان کن که هر گل که بینم نخست
ز اول چنان کن که باشم رضا
چه غمگین بود بنده چه شادمان
پس آنگه بدامانم افشان درم
چه خود داده باشم چه گردد تلف
چو سازم تلف از کریمان نیم
چو خود داده باشم پشیمان نیم
جهان بگذرد ورنه از نیش و نوش
چه بیهوده نالم چه باشم خموش
چو بندم لب از کس نباشم خجل