شمارهٔ ۶ - در کیفیت معراج رفتن آن جناب افضل التحیه و الثنا - آذر بیگدلی | ناهیدشمارهٔ ۶ - در کیفیت معراج رفتن آن جناب افضل التحیه و الثنا
آذر بیگدلیشبی نور پرور سپهر برین
نه از ماه از نور ماه آفرین
فروزانتر از روز روشن شبی
که میتافت چون مهر هر کوکبی
چو رخسار لیلی فروزنده لیل
درخشان نجوم از سها تا سهیل
بتکبیر برداشته چون سروش
خروس سحر ز اول شب خروش
ز ذکرملک دیو گم کرده راه
شدش تیره زندان خاکی پناه
فلک مجمری اخگرش اختران
برافروخه شب چو عود اندران
عروس شب آرایش از ماه داشت
فلک ز اختران چشم بر راه داشت
شبانگاه خندید افق لب گزان
وزان شد نسیم سحرگه وزان
که شد ز اول شب در صبح باز
بر ایشان سبق جست روح الامین
فرود آمد از آسمان بر زمین
که بیننده ناکردش از برق فرق
رونده چو بر برگ نسرین نسیم
دونده چو سیماب بر لوح سیم
ز ابریشمش یال و از مشک دم
ز فیروزه اش ساق از یشب سم
نداده چرا کرده تا در جنان
همش پشت از زین همش ران ز داغ
قوایم چه بر خاک بطحا نهاد
بنرمی و گرمی و تمکین و تک
نه آب و بر آن نوح گسترده رخت
نه خاک و بر آن آدم افگنده تخت
نه آتش خلیل اللهش در کنار
نه باد و سلیمان بر آن شد سوار
در آمد بر آن حجره چون جبرییل
تو را خوانده ایزد بعرش برین
چو یاری تو را بر سر یاری است
مخسب ار چه خواب تو بیداری است
چو در لا مکانت گشادند جای
سرت گردم از خاک بردار پای
چنان کز خدا خواستی خواستند
که چون نور از چشم بد باد دور
ز چشمش رکاب و ز زلفش عنان
فشان آستینی بر این نه حجاب
پس آنگاه چون سرو بر پای خاست
بسوی براق آمد از حجره راست
مگر جست چون برقش از ره براق
شهش گفت از من چه جویی فراق
در این عالم از یمن اخلاص تو
پس از عهد بر پشت او پا نهاد
در اول قدم پا بر اقصی نهاد
شدش کارها ز آن امامت تمام
ز خود خلعت خاکیان خلع کرد
دل چار مادر چو بیمهر یافت
جهان زیر پا و دو عالم سپهر
بگردون چو دامن کشان راه جست
قلم بستد از میر دفتر نگار
همان دید ازو مهر کز مهر ماه
چو از مقدمش یافت عیسی سراغ
پذیره شدش بر کف از خور چراغ
جهان را شد این قصه تاریخ از او
چو زد بوسه بر دست او مشتری
ببرد آب فردوس از بوی خویش
فسرد آتش دوزخ از خوی خویش
ملایک برو کرده در هر حصار
به رفرف نشست از براق و برفت
شد از سدره چون خواست رفتن نخست
پر و بال جبریل و میکال سست
چو از ترک صحبت خبر جست شاه
جدا پایه یی داده رب السماء
چو برتر کشانیم پر ز آن نشان
ز سدره چو گامی دو شد پیشتر
بمرکز ز میل طبیعی که داشت
ز هر پایه پایی که بالا گذاشت
از او باز پس مانده فرسنگها
از او عرشیان چون بریدند پی
چو بگذشت ز آن قصرهای بلند
بجایی که آن را ندانم نشان
چو در سایه ی عرش رایت فراشت
بجز نقد دل هیچ با خود نداشت
مکین شد چو در ساحت لامکان
بنقد دل ازحق خرید آنچه خواست
وز آن کار با بیدلان کرد راست
چه گویم چه گفت آنچه میخواست گفت
بدید آنچه در طور موسی ندید
شنید آنچه بایست آنجا شنید
سرش از شفاعت چو افسر گرفت
ز حق وعده ی روز محشر گرفت
زمین گشته ی آسمان گرد بین
چو میرفت ماهی شتابنده بود
چو برگشت خورشید تابنده بود
ز نور مه و مهر گر برد وام
بگردن ز گردون زمین داشت وام
چو او سایه بر عرش ذوالمن فگند
زمین وام گردون ز گردن فگند
که خود رفت و آمد ببالین سرش
چه یا رب گذشت آن زمان بر زمین
که رفت از زمین آن رسول امین
چو بر آسمان تافت آن نور پاک
تو گفتی برآمد ز تن جان خاک
بس این نیست از داور انس و جان
وگرنه نماندی زمین را نشان
فلک بودش از گرد دامن فشان
در انکار این قصه کوشم چرا
چو بینم ز حق چشم پوشم چرا
تو را مهر و مه بنده ای یثربی
ز ایزد درود ای شه پاک زاد
بر آل و بر اصحاب پاک تو باد
خصوص آنکه شب خفت بر جای تو
نه پیچید روزی سر از رای تو
همان باب سبطین و زوج بتول
که خواندش چو هارون برادر رسول
دراز خبیر و سر ز عنتر فگند
ببالای سر برد و با خلق گفت
که تا چند این راز باید نهفت
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولای خویش
پس از ن بداند که مولی علی است
ز هر کس بمولایی اولی علی است
بود پس صحیح این خبر پیش من
تو گفتی که بودم در آن انجمن
جهان بود ازین پیش سرتاسر آب
کشیدندش از خاک نقشی بر آب
از آن خاک بس پیکر انگیختند
بساحل چه خس چه گهر ریختند
هم امروز و فرداست کان تیره آب
زند موج و ساید بچرخش حباب
هم از لطمه ی موج آن آب پاک
دلا خیز ار این ورطه ی موج خیز
که خود گفته آن ساقی راح و روح
بآن هر که پیوست رست از هلاک
بکشتی نوحم ز طوفان چه باک
مکن دست از آن کشتی آذر جدا
شود کشتی نیک و بد چون غریق
وگر با کلیمم ره افتد به نیل
مرا بالله از باغ نمرود به
ز فرعون و قصر زر اندود به