ای خداوند آسمان و زمین
شاهد قدرتت همان و همین
صاحب الکبریاء و الجبروت
خالق الخلق و مالک الملکوت
اولی از تو این جهان بوجود
آخری جز تو کس نخواهد بود
شاه و درویش پروریده ی تست
هر چه جز تست آفریده ی تست
هستی از هستیت کس آگه نیست
نیستی را بهستیت ره نییست
بود از هستی تو هستی ما
از می جود تست مستی ما
هستی ما جدا و از تو جداست
ناخدا را کسی نگفته خداست
سرنوشت همه نوشته ی تست
بیش و جدوار هر دو کشته ی تست
ما گنه پیشگان جرم اندیش
در دو عالم ز شرم سر در پیش
تو چه خواهی که عقده بگشایی
خطبه ی آدم از کردم خواندی
کامل و عاجز از کمال تواند
آنکه در علم و حلم وجود و رشاد
آنکه قفل فلک گشاده ی اوست
آنکه افگنده رخنه در دل سنگ
تیر ماری است خورده اژدرها
باغ از خنده دلگشا چو چراغ
بال و پر کرده سندروسی سار
در چنین فصل خوش که لاله ی باغ
شسته بودش ز سینه باران داغ
ز اعتدالش هوا نه گرم و نه سرد
آنچه از میوه خوردنی خوردم
و آنچه از بهره بردنی بردم
چون من آن نیز در سراغ آید
لیک گم کرده ره در اول گام
خویش را خوانده عاشق اما نه
داده پیش از نکاحشان سه طلاق
گرچه با من بیک سلیقه نبود
که سخن سنج و نکته دان باشد
دانه یی کشته خوشه یی گیریم
تا بدانیم گشته پای که سست
نه در آن قوم ازو کسی بهتر
با من او رام شد چو من با او
خود نشستم نشاندم او را نیز
مشکلی از تو در دل افتاده است
گر نگویی تو مشکل افتاده است
در میان من و دل دعوایی است
اینک این باغ بیخطر جایی است
جرعه جرعه فشان که نوش کنم
گفت بسم الله ای وحید جهان
هر چه دارم ندارم از تو نهان
هان بپرس از من آنچه میخواهی
غرض از هر دو سو سخن شد گرم
هر دو یک سو فگنده پرده ی شرم
نه مرا خنجر و نه او را تیغ
گفتم ای دیو بر تو راه زده
با زنت چیست دشمنی که زنان
زو هراسی چو صرمی از مه تو
خواهی او را چو جیفه را کرکس
جویی او را چو حامله انگشت
گرم گردد خوی از رخ افشاند
نام آن باغ بچه دان زن است
چون رسد وقت آن که بار دهد
تو که در شوره زار کشت کنی
چون فرو میچکد نسفته در است
زان در ناب این سحاب پر است
سود کان کندن است جان کندن
هیچ حیوان ز وحش و طیر و هوام
تو که خود اشرفی ز هر حیوان
خوش بود از تو سر زند این کار
زین جهان کش بکس قراری نیست
غیر ازین کایزدت دهد فرزند
هم بلند از وی است پایه ی تو
هم گران از وی است مایه ی تو
از زیانکاریش تو را نه زیان
چون عیان شد چه حاجتم به بیان
چون کشی رخت ازین سرای مجاز
بیش ازین سود در تجارت نیست
زین سخن یاری توام غرض است
ز آنکه ز انواع معصیت بجهان
خواه باشد عیان و خواه نهان
هر چه در ملتی از آن خلل است
بجزاین فعل نه که در همه کیش
فاعلش عاصی است و جرم اندیش
نیست چون نیستت کنون سر نقل
حاکمی در میانه غیر از عقل
تا تنور است گرم نان بندیم
عقل چون در میان ما حکم است
گر نباشد کسی حکم چه غم است
گر کشد بحث پا برون ز قیاس
دیگران زیرکند و خرده شناس
هم خود از راه رفته برگردم
هم تو زان ره که رفته یی برگرد
نشنوند از تو پند گر ایشان
تو از آن قید خویش را برهان
ترک ایشان کن آشکار و نهان
کآنچه بینی ز نیکوان و بدان
گفت این بدگمانی از چه ره است
برتر است از سپهر پایه ی عشق
شمارهٔ ۹ - آذر بیگدلی | ناهید