شمارهٔ ۱۱ - آذر بیگدلی | ناهیدگفت خود قابلی بحمدالله
که زند حسن هرکه بینی راه
عشق شاه و گدا نمی داند
مرد و زن را جدا نمی داند
چه کنم کز درازی چادر
که به طفلیش دیدم از مادر
کوتهی قبا فتاد خوشم
جز ازین ذوق دل مباد خوشم
دگر از چین معجر زرباف
که به سر بست خواهرم به زفاف
در سر افتاد عشق کج کلهان
که به ملک دلند پادشهان
کوته آمد کمند زلف بلند
مرغ دل را به دام خط افگند
از خط عنبرین و روی چو ماه
چون رود دل ز کف مرا چه گناه
عاشقی خود به اختیار دل است
چون کنم چون که کار کار دل است
چون به فرمان تو بود دل تو
شیشه را هان نگاهدار از سنگ
دین و دنیا به باد خواهی داد
پسران را به از زنان مشمار
راستی پیشه ساز و راست بگو
دل ازین شبهه ها مکن شادان
هرکه را بهره ای ز معرفت است
داند اینجا هزار مصلحت است
ما به او او به خویش بازد عشق
قطره ای ز ابر جود بر وی ریخت
زان دو تن خاست نطفه ما نیز
نطفه را از قضا به صلب گماشت
گر نمیخوردی آن دو تن گندم
چون بهشت برین ز لوث بری است
نامدی از جنان اگر به جهان
ای بسا رازها که ماند نهان
نه تو بودی نه من نه این سخنان
هیچ کس از زمین خلیفه نبود
ورنه شد چون من و تو خلقتشان
گفت بر مطلبی که داشت دلیل
کرد دعوی شهادت از من خواست
آنچه گفتی هم از نکویی اوست
که طلبگار دارد آنچه نکوست
تا به بیگانه زان میان چه رسد
ورنه نغز این گرانبهای متاع
آنچه دیدند نوح و لوط از زن
چه جفا دیده زان دو مایه غدر
سرکه و باده هر دو زاده تاک
این یکی پاک و آن دگر ناپاک
بیش و جدوار هر دو از یک شهر
این یکی زهر و آن دگر پازهر
نیک و بد در جهان فراوان لیک
به بدی شهره بد به نیکی نیک
که ز نیکی به مرد طعنه زن است
من نگفتم که هر زنی خوب است
هرکه نامش زن است مطلوب است
همچو مردان که راد و رد دارند
صنف زن نیز نیک و بد دارند
نیک و بد دیده ای جهان گردی
بود از این پیشتر به نیشابور
بر سر افسر به دست خاتم داشت
هم رساندی به تاجداران تاج
روز و شب آن زجام عیش خراب
دشت ز آهو تهی و بیشه ز شیر
کندی از باده چون شدی خندان
ناگه از دور خرقه پوشی دید
که به او میکند نگاه از دور
دل ز داغش چو شمع بریان است
گاه خندان و گاه گریان است
گه چو پروانه از فغان خاموش
از چه نالان بود چو مار زده
باز در دست و صید در فتراک
در دم از جای خاست بی تشویش
تاجداران که زیبشان تاج است
تخت گیران که تختشان عاج است
گاهت این گریه گاهت این خنده
از چه راه است ای منت بنده
عاشقم عشق را قرار این است
عاشقان را قرار کار این است
که به اینجا رسید ازو کارت
چاره ای تا به زاری تو کنم
خرقه پوش آهکی به درد کشید
دست از جیب خرقه بیرون کرد
به ملک زاده داد و اشک فشاند
همنشین را به روز خویش نشاند
بی خود از دل کشید آه و چه آه
رفت از هوش چون به هوش آمد
چون نی از ناله در خروش آمد
گفت این ماه سرو قامت کیست
جلوه گاهش کجا و نامش چیست
این مه سرو قد که رشک پری است
گذرم چون به آن دیار افتاد
چون به طاووس نیست همسر زاغ
شد به این پیر عقل راهنمون
که کشم صورتش به پرده کنون
چون شنید این سخن ملک زاده
خرقه ای چون قلندران پوشید
به در خانه ای رسید از راه
گفت شهزاده مرد خانه کجاست
نیست بلبل در آشیانه کجاست
گفت زن رو که مرد من مرده است
یا سگش در خرابه ای خورده است
ناید آن گنده پیر از اینجا خیز
رفت و بر روی میهمان در بست
از خوی شرم مانده پای به گل
چشم و گوش و زبان فتاده ز کار
چون روی گویدت که راه کجاست
پس ملک زاده عذر از وی خواست
رفت گامی که تا عیان شد ره
هم زنی سر ز خانه بیرون کرد
هست در خانه راست گو یا نه
لیک بنشین که میرسد از راه
گفت با او که آشنای تو کیست
جست ازو راه و گفت گفته پیر
در جوانی به آن خجسته دیار
رفته بودم به حاجتی یک بار
نیست در خاطرم کنون آن راه
دشمنش را دل از فلک خون باد
سر و سالار آن خجسته ده است
روزش از روز در زمانه به است
رفته هر راه را ز صد ره بیش
خود به هر گام یافت کامی چند
سبزه از هر کناره ده به میان
بر رهش از دو زلف مشک افشاند
میهمان را به صدر صفه نشاند
عذر ازو خواست با هزار زبان
ز آنچه شهزاده خواست بیش آورد
دست و پایش به آب گرم بشست
بستر افگندش از کرم که نخست
گفت شهزاده اش که راست بگو
قد چو شمشاد و موی چون پر زاغ
سوی شهزاده آمد از ره راست
معذرتها که خواست باید خواست
گفتش اهلا و سهلا ای ز کرم
چون هما سایه بر سر افگندی
من تو را بنده و تو بنده نواز
جان چو خواهی نگفته بسپارم
از چه گلبن به بار آمده ای
گرچه با بنده راز نتوان گفت
باز گو آنچه باز نتوان گفت
به تو آورده از زمانه پناه
دید مهمان چو میزبان را دوست
سر خود گفت سر به سر با دوست
چون ملک زاده یافت راه از وی
شد پس از شکر عذر خواه از وی
بعد از آن گفتش ای تو رهبر من
خوش ز کار تو مانده در عجبم
از چه راه است ای گزیده جوان
کش ز پیری پسر عصا طلب است
زن چو در خانه نیست کدبانو
خانه هر سه را چو دیده ستی
عجب است اینکه خود نیافته ای
روز و شب بود در حریم وصال
عشرت اندوز چون ز سرو تذرو
محفل افروز چون تذرو از سرو
از ملوک آمد این طریق سلوک
باز شهنامه خوانی از محمود
از خدیوان و خسروان و شهان
که به سر برد ه اند عیش جهان
خوانده باشی چه کرده از شنگی
در فلک نیز حسن زن شهره است
ای سرت خیره تر ز خیره سران
ز آنچه من گفتمت ندارد باک
چون تو در قید این بلا باشد
گفت این قطعه ز اوحدی پند است
که مرا یار شو به همسر و جفت
پند گیر از خلایق از من نه
آن رها کن که آب و هیمه نماند
ریش بابا نگر که نیمه نماند
اوحدی شاه ملک فقر و فناست
درخور صد هزار مدح و ثناست
گفت این قطعه نیز اگر با پور
ترک زن ترک شهوت است و غرض
کان به فتوای شرع گشته مباح
خلف خویش را چو خواست حضور
همه پاکیزه اند و پاک سرشت
چون من و چون تو دامن آلوده
نه ز غلمان کم است جلوه حور
مرد با مرد یار و زن با زن
گفتم این بحث نیست سفسطه است
صنف زن صنف مرد یک نوع است
صحبت آن دو صنف بالطوع است
جفت خواهد همه سفید و سیاه
این هم از حکمت خداوندی است
گرنه این شوق بودی از دو طرف
گفت چون ناقص است عقل زنان
ز اختلاط زنان دلش سرد است
پری از آدمی رمیده خوش است
گفت با نوع مرد از آنم دوست
که چو مغز است و نوع زن چون پوست
نوع زن را سرشت از جهل است
وز تو خناس را به دل وسواس
که شد آیینه ام سیاه از تو
زن نگفتم که غیر بوس و کنار
درد صد دل دوا کند به دو بوس
گو مخوان نسخه های جالینوس
گو به پرده مباش چهره نگار
آنکه چون سرو شد قدش موزون
سرو را دل ازو چو فاخته خون
نه سقنقور خورده ام که مدام
گفتم ای روشن از تو شمع دروغ
وز سه ده ساله عارفان تمام
گفت معشوق بی نقاب خوش است
مهر تابان نه در سحاب خوش است
بی نقاب است و نیست عیب در آن
پرده ای تا به عیب خود پوشند
مردی از ره مرو به حیله زن
که نباید تو را مجادله کرد
بست بر من ره از لعل و لیت
از هلالی گواه خواست این بیت
و آنکه پرده به رخ کشیده ستش
بی حجاب است اگر رخ چو مهش
دیگران هم بجز تو دل دارند
به لب آه و به دیده اشکت کو
چه ز نزدیک بنگری چه ز دور
می نبینی که گل که بی پرده است
سر به بی پردگی برآورده است
دامنش هر نفس به دست خسی است
هر خسی را به وصل او هوسی است
تا به دریا نهفته در صدف است
صدفش را به مهر و مه شرف است
از صدف جا کند به مخزن خاص
ای بسا فتنه ها که خیزد ازو
دیو اگر نیستی به زن مستیز
گفتم از عمر بی وفاتر نیست
کیست کش چشم ازین جفاتر نیست
لیک نشنیده ام جوان یا پیر
چه کنم کس به من چو زن ندهد
اینقدر هم حریفت ابله نیست
دختر هرکه خواهی از که و مه
با دو سه کس چو این سخن گویی
کس در آن کارت ار نگردد یار
نکند منع هم تو را زان کار
هرکه این بشنود ز دشمن و دوست
همه گویند حق به جانب اوست
ور بگیرم زن ای رفیق به قرض
پیش ازین قرض عیب بود و کنون
قرض کن ز آنکه بر خداست روا
آنچه کار پسر از آن شد راست
زن از آن بیشتر نخواهد خواست
که به یک حبه پنجه اش تابی
پسران را دهی نهان به مرور
از تو عجز و از آن گروه غرور
گفت چون زن کنم ز نسیه و نقد
حجله خود دهم به عاریه زیب
خیزد از جان دمی هزار غریو
کاید از در درون پری یا دیو
کیسه از زر تهی و کاسه ز آش
ورنه کاری کند که جان سوزد
چون ز بدخویی اش شوم دلتنگ
رسد اندر میانه کار به جنگ
من دهم پند و او دهد دشنام
سر کند شیون و خروش و فغان
چون ز غازی ستم رسیده مغان
کرده چنگال تیز و دندان تیز
زن و مرد عشیره پیر و جوان
ظلم از آن قوم و الأمان از من
خلق در عبرت آن زمان از من
تو کجایی که از تو شرم کنند
تو بگو شد چو روز شب چه کنم
کام دل چون کند طلب چه کنم
این جگر گوشه نیست داغ دل است
داغ دل را مگوی باغ دل است
راستی منکه ملک و مالم نیست
در میان من فشانده خاک به سر
آن زمان اول جگر خواری است
یعنی آغاز محنت و زاری است
من چه گویم چه فتنه ها پیش است
عیب زن از شماره بیرون است
آنچه دارم کنون به یاد این است
آنکه خاکم به باد داد این است
پس ازین یک به یک بیان سازم
گفتم این شبهه شبهه ای است قوی
حل این شبهه بر من آسان است
گر تو را عقل ازو هراسان است
گفتم این کار کار آسان است
بی سبب زان دلت هراسان است
گر پسند آیدت چه بهتر از آن
گر زن از تو تو از زنی خشنود
فتنه ای در میان نخواهد بود
نه دل از هجر خواهرانش زار
نه ز عم یاد آورد نه ز خال
گفتم ای بی خبر خوری تا چند
مرد و زن هرکه در جهان آید
روزی خود خورند از که و مه
گر شوی در میان تو واسطه به
نام نیک از تو روزی از ایزد
وگر از دخترت دل است دو نیم
پدرش دایم از جهان شاد است
ریزد از دیده خون ز دل کشد آه
که به بحر غم این چنین غرقی
تو که سینه زنان و جامه دران
چون تو قومی سیاه دل هستند
دانه ریزند کش به دام کشند
نشود فاش اگر بدی کرده است
پسر و دختر ای رفیق یکی است
فرقشان در میان نبوده و نیست
هر دو گر نیک ماه و خورشیدند
هر دو گر بد عدوی بی باکند
هر دو گر بد کشنده عفریتند
در خور چوب و نفظ و کبریتند
هر دو گر نیک سرو و شمشادند
هر دو گر بد گزنده جانورند
گفت چون مرد پا به شصت نهاد
باید او را ز خود رضا سازد
زن نه شایق بود به حسن و کمال
زن نه عاشق بود به جاه و جلال
زن نه قایل شود به نام و نسب
زن نه مایل شود به خلق و ادب
تو بگو آن زمان چه چاره کند
باز هم نغمه هم زبان باشند
نه ز سر معجر افگند بر خاک
نه به تن پیرهن کند صد چاک
گر به این کوچه جسته ای راهی
شبهه ات از دو حال بیرون نیست
راه این شبهه از دو افزون نیست
یا ز عشق است یا ز شهوت و بس
دامن از لوث شهوتش پاک است
آنچه خواند ز عشق و دفتر عشق
ور به دریای شهوت است غریق
باز خالی نباشد از دو طریق
مانده اندر میان خوف و رجا
به براهین که پیش ازین گفتم
نه به زن میل ماندش نه به مرد
تشنه نه گو به گرد چشمه مگرد
هم به تن هم به جان زیان دارد
ضعف جان و قوا از آن به کمال
مرگ اگر به بود از آن شاید
ای تو بقراط و ای تو جالینوس
ز آنچه ز آشفتگی بیان کردی
راست گفتی نه جای انکار است
که در این کار عیب بسیار است
همچو باران که خشک کرد غمام
کم شود زین که آنچه زان کم شد
زن و کودک یکی است در این امر
خواه زینب شمار و خواهی عمرو
وطی زن چون طبیعت است ای دوست
میکند جذب اگرچه از رگ و پوست
وطی غلمان که اکل جیفه بود
رگ و پی را ضعیف و مست کند
گفت زن مرد را چو سازد پیر
بعد از آن مهر گیرد از وی باز
تو از آن زنی که چابک است و جوان
ماهی از شیر لب نشسته هنوز
کشتنی هاش مانده زنده هنوز
گفت زن تا جوان بود خوب است
چون شود پیر غیر مرغوب است
چون پسر را رسیده سال به بیست
باید او را به روز خویش گریست
گفت چون پیر شد چه چاره کنم
نه که گیری پیاز و بویی سیر
که ز بویش شود دل و جان سیر
تا جوانی تو و جوان است او
مهربان شو که مهربان است او
تا تو را مهربانی و یاری است
زخم عشق تو در دلش کاری است
چون شود پیر گر تو هم پیری
ور زنت پیر گشته و تو جوان
ترک او گوی و یار دیگر گیر
چون سگ از گله منع گرگ کند
گفتمش جان چو رفتن تن چه کند
کوفتن را چو دسته نیست به دست
نیست چون می که در ایاغ کنند
من شوم خود در آن میان بدنام
باغ را باغبان چو بندد سخت
ورنه دزدان درش چو باز کنند
ورنه چون دزد برد گل مخروش
گنه از باغبان بود نه ز باغ
که به این روی نیست رای وطن
زن اگر در سفر رفیق من است
محملش نعش و پرده اش کفن است
من که خود میگریزم از فاقه
من دو منزل چو از وطن بروم
چاره ام چیست چون عزب مانم
پیش ازین هم خود این سخن گفتی
در مثال تو میته دانی چیست
میته آن زن بود که پیر بود
که ز قحط آنکه خسته حال بود
خورد اگر میته کش حلال بود
لیک افیون نمی خورد هر چند
داند از جوع بایدش جان کند
گنج سیم است و نیست عیب در آن
گفتم ای یافته سرین چون گنج
که تو را چون گزد کشد دفعی
خواهی از زهر او به خاک افتاد
گفت افسونگر ایمن است از مار
مار را هیچ نیست با من کار
گفتمش ای فسونگر این افسون
کاین فسون آنکه گفت چونت گفت
چه گرفت آنکه این فسونت گفت
گفتم ای نکته دان حریفی چند
راست گفتی بیا و بشنو راست
ای رفیق آنچه خوانیش حمدان
جای ماهی به غیر دریا نیست
چون برآید همان نفس فانی است
رو به دریا که در به دست آری
مزن آن در که در به در افتی
این نه بحر است منبع جان است
گفتم ای در ره خطا زده گام
یعنی از برگ لاله ژاله چکد
به که ریزی شب ای رفیق بهان
که نجس تر چو شد نجس تر شد
که کند سرخ آن شب از خون لب
عاقلان را چه حاجت ذکر است
همه را یک نوا نواخته نیست
ورنه سوراخ گوش تنگ تر است
فرجه فرج از آنچه هست کنون
بی خود از کان همیشه زر پاشد
شب از این غم نمی برد خوابم
کس به آن خانه چون درون آید
خود سه ربع از مهی گهر ساید
هفته ای دیگرت چو نیست درنگ
وآن دگر یک که کان زر خوانی
گفت زن راست صورتی چون شمع
مرد را صورت است و معنی جمع
آه ازین مردمان که بیخبرند
گفتمش با من این قمار مباز
رستم اندر میان تو رخش متاز
روی چون لاله موی چون سنبل
این یکی همچو تیر و آن چو کمان
کبر و ناز و کرشمه غنج دلال
ساختن سوختن به صلح و به جنگ
بستن صید روز و شب و مه سال
از چه از دام زلف و دانه خال
همچو غلمان و حور باغ بهشت
مست رفتن به باغ و گل چیدن
مست کردن به جرعه ای همه را
گه رساندن چو زهره چنگ به چنگ
رحم و انصاف و شرم و مهر و وفا
ظلم و بیداد و خشم و جور و جفا
هرچه دارند ز آشکار و نهان
جز دو عضوی که خاصه مرد است
که یکی زوج و آن دگر فرد است
که بود مایه اش ز شیر و شکر
و آن دگر مشکبو دو حقه عاج
این دو عضو آن دو عضو کو انصاف
از یکی رشته اند دام و کمند
هر دو از جای برآورند دمار
که دلم برده نو خطی به فنون
چاره ای کن که ترک ناز دهد
دل که از من گرفته باز دهد
دوستی از دو سر خوش است آری
تا دو کس رشته را نگه دارند
به هم از ربط هردو ره دارند
چون سر رشته این ز دست نهد
از دو سو آنچه تازیانه زن است
فعل مرد است و انفعال زن است
که چو پرسند حرفی از ایشان
کاین گروهی که مایلند به ما
یک زبانند و یک دلند به ما
چون حکایت به این مقام کشید
در جوابم زبان به کام کشید
کاو چه ها گفت و من چه ها گفتم
نه در آن سینه مانده کینه من
او لب از بنگ و من ز می شسته
هرچه من گفتم او جوابی داد
من زر افشاندم او لعابی داد
نیک و بد را به او شمردم لیک
نیک را بد شمرد و بد را نیک
رفته رفته از آنچه در سر داشت
پرده از روی کار خود برداشت
می گشادم دری که او می بست
همچو دزدان درآمد از دیوار
آنچه گفتید از سؤال و جواب
غیر یک در که خود نشد مسدود
باز بوده است و باز خواهد بود
حیله در حیله پرور آمده ای
بشنو آن در که گفته ای باز است
در دیگر به این در انباز است
هر دو مانده است باز از آغاز
بستن این دو در زحمدان است
ایندو در را نگاهبان ز خواص
لیک بین زین دو در چه برخیزد
خود ازین گه وز آن گهر خیزد
عیب خود گو ز عیب مردم چند
هرکه در زیر این نگون طاق است
هوسی را که کرده مشتاق است
میل این مردمان که می بینی
یا به ترشی است یا به شیرینی
در مزاجی که بلغم افزون است
در مزاجی که کرده صفرا جوش
سرکه خواهد نه انگبین خاموش
وآنکه در دل نباشد او را میل
خواند او والنهار را واللیل
میل خود چشمه ای است جوشیده
که شد از روی حسن عکس پذیر
حسن و عشقند گرم راز و نیاز
دل حزین سینه چاک خواهد عشق
عشق را جان من نشانیها است
شب که از رشک ز انجمن رفتم
غیر پیش تو ماند و من رفتم
روزش از هردو باز جستم حال
کردم آن ماجرا ز هر دو سؤال
غیر گفت و ز رشک جانم سوخت
این حکایت از دل از کف دادگان
بشنوید ای از جهان وارستگان
بشنوید ای آشنایان راز عشق
نغمه های سینه سوز از ساز عشق
قصه ای از حال پاکان بشنوید
سرگذشتی دارم از تأثیر عشق
نقلی از گیرایی و زنجیر عشق
در خراسان مهبط روح الامین
ناگهان آمد به گوشم یا ربی
زان صدا جوشید خون سینه ام
زان صدا نو شد غم دیرینه ام
زان صدا تن را ز جان پرداختم
زان صدا خود را دگر نشناختم
زان صدا دست و دلم از کار ماند
زان صدا پای من از رفتار ماند
زان صدا پیغام جانانم رسید
زان صدا فرمان سلطانم رسید
زان صدا بر من شد آسایش حرام
در سراغ آن صدا با جان شاد
می دویدم هر طرف چون گرد باد
ناله ای می آید از دیوانه ای
رفتم و دیدم که در کاخی خراب
خسته ای افتاده با چشم پر آب
ز آشیان خود جدا افتاده ای
بی کسی بی خان و مانی عاشقی
همچو من در عاشقی ها صادقی
وز دل من داشت محزون تر دلی
خویش را پیجیده زیر خرقه ای
خرقه ای مانند جیب صبح چاک
خرقه ای چون دامن خورشید پاک
که در آن بیت الحزن یعقوب وار
کو چو مرغی که بنالد در قفس
می طپیدش دل به سینه هر نفس
دم به دم از دیدگان خون ریختی
آبی آورد از کرم بر روی کار
ورنه آن آتش که او افروختی
راه صحبت بسته با بیگانگان
ناله ای میکرد چون دیوانگان
در میان ناله های زار خویش
می سرود این نغمه از افکار خویش
رحمی آخر بر من ای صیاد کن
یافتم کو دل به یاری باخته است
حیله سازی کار او را ساخته است
در دلش داغی ز عشق مهوشی است
در درونش از محبت آتشی است
دلبری بر وی دگرگون کرده حال
شخ کمان صیادی او را بسته بال
دل ز دستش برده چشم پر فنی
در طریق عشق جانش سالک است
عشق اقلیم دلش را مالک است
آری از عشق است عشق این کارها
گرم از عشق است این بازارها
در دو عالم رتبه اش والاست عشق
هر چه گویم از همه بالاست عشق
نور خورشید و مه از عشق است عشق
شور درویش و شه از عشق است عشق
ناله را هرگز نباشد این اثر
ورنه مرغان دگر هم هر بهار
نغمه ها دارند بر هر شاخسار
خاصه آن بلبل که در کنج قفس
نالد از جور گل و بیداد خس
باری از عشقش چو دیدم ناتوان
گشتم از راه ادب سویش روان
دست بر سینه گرفتم بنده وار
پیش رفتم جان به کف بهر نثار
چون سلامش کردم آمد در خروش
خونش از آواز من آمد به جوش
زان خوش آمد از من آن فرزانه را
کآید از دیوانه خوش دیوانه را
هم زبان گشتم ز یاری هر دمش
اندک اندک با منش دل نرم شد
دیدم اندر بحر عشقش چون غریق
کیست یارت کت دل اندر فکر اوست
چیست نامش کت زبان در ذکر اوست
گفت پندی دارم از کارآگهان
نام جانان باید اندر جان نهان
یا به نیش غمزه پنهان خویش
خواند بر من از جناب مولوی
این دو مصراع از کتاب مثنوی
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
باری از هرجا حدیثی گفته شد
گوهری چند از حکایت سفته شد
باد نومیدی وزید از هر طرف
شمع محفل از نسیم افسرده شد
ساعتی در زیر خرقه سر نهفت
پس برون آورد سر از خرقه گفت
ای خدا ویرانه ام را نور نیست
آخر این ویرانه کم از طور نیست
شمع من در جای دیگر روشن است
مسکن من گلخنی بی روزن است
من به حال او و او بر حال خویش
دیده گریان داشتیم و سینه ریش
داغ محرومی به جان و جان بلب
بود کار هردو این تا نیم شب
آری آری سرو را رفتار نیست
آری آری ماه را گفتار نیست
فتنه ای با هر نگاهش هم زبان
پیش پیشش شمع کافوری به دست
آمد و چون شاخ گل یک سو ستاد
پیر مسکین همچو برگ از پا فتاد
آمد و با طلعتی چون شمع طور
پرتو افگن شد بر آن بزم حضور
آتشی در جان زد آن دیوانه را
از فروغ روی او بر ما گذشت
ز آتش طور آنچه بر موسی گذشت
بود گویا این اثر از آه او
کان شب از پرده برآمد ماه او
د رمیان عاشقان ای اهل هوش
هست راهی غیر راه چشم و گوش
چیست دانی نام آن ره راه دل
عشق کو را آگهی از آن ره است
از دل معشوق و عاشق آگه است
از دو جانب می دهد پیغامها
عشق چون احوال آن رنجور دید
از همان ره رفت سوی آن جوان
رفت چون خون در رگ و در پوستش
تا به خلوتگاه درویشش رساند
پیش آن درویش دل ریشش رساند
آفرین بر عشق باد و یاری اش
لب ببند ای خامه از گفت و شنو
این سخن بگذار و سوی پیر رو
چون گذشت از شب به این آیین دو پاس
رو به جانان کرد پیر و بی هراس
گفت این خواب است یا بیداری است
کت به یاران التفات و یاری است
پیش ازین هرگز نمیکرد این اثر
بر رخم یا رب که این در باز کرد
رشته هجرم که از پر باز کرد
این گره نومیدی از کارم گشود
کآمدی از پرده بیرون ماه وش
داد و افزونی مرا در دل ملال
زآنکه در هجران صبوری داشتم
رفته بود از خاطرم وصلت مدام
با فراقت داشتم خو صبح و شام
داشتم خرسند خود را در خیال
آنکه وصلم کرده روزی وه که باز
پاره ای نالید و پس خاموش شد
چند فریادی زد و از هوش شد
رفت و در به روی یار خویش بست
چون ز بزم آن ماه در در گوش رفت
پیر تا آمد به هوش از هوش رفت
بار دیگر هوشش آمد چون به سر
کرد از حسرت به هر جانب نظر
دید روشن شمع آن کاشانه را
یافت از جانان تهی آن خانه را
می کشید از سینه گرم آه سرد
با دل بی تاب من کرد آنچه کرد
ناله ای چند از دلش بی اختیار
سر زد و در گریه آمد زار زار
از دو دیده ریخت اشک لاله گون
کرد از هر سو روان دریای خون
مرغ روحش در قفس چندی طپید
حرف چند آنگاه خون آلود گفت
گفت و هر دردش که در دل بود گفت
گفت آه از جور گردون آه آه
شد شبم روشن ولی روزم سیاه
آنکه روشن کرد شمع و باز رفت
شمع جانم را بکشت از ناز رفت
نور شمعم آتشی بر جان زده است
آتشی بر جانم از هجران زده است
پرتو شمع آتشی افروخته است
کز شرارش خرمن من سوخته است
شمع را گر پرتو این است و صفا
یار را گر یاری این است و وفا
روزنم را روشنایی نیست نیست
گلشنم را دلگشایی نیست نیست
لیک از آن شادم که نور شمع باز
میدهد یاد از رخ آن سرو ناز
کز چه یا رب آن نگار نوش لب
داد خشنودیم از دیدار خویش
چون مهم بنمود شب رخسار خویش
چون به خاطر یاد یاران آمدش
یاد از شب زنده داران آمدش
آنکه یک دم بر سرم ننشست و رفت
در به روی آشنایان بست و رفت
یافتم آن مه چو تنهاییم دید
آمد و آن روی چون ماهم نمود
تا شوم از دیدنش دل ریش تر
آری از هجران شود آن دل فگار
کاو زمانی سر برد در وصل یار
الفراق ای طاقت و آرام و خواب
الوداع ای عقل و هوش و صبر و تاب
وه که لیلی شد روان با کاروان
ماند مجنون از دو چشمش خون روان
وه که شیرین سوی مشکو برد رخت
وه که یوسف جست چون آهو ز دام
ماند در زندان زلیخا تلخکام
وه که غافل رفت ایاز نوشخند
ماند محمود حزین سرور کمند
وه که عذرا رفت از مجلس برون
ماند وامق با دلی لبریز خون
شاخ گل از رفتن گل خار ماند
وای بر یاری که دور از یار ماند
همرهان رفتند و من چون نقش پا
بر سر ره ماندم از ایشان جدا
حال من داند جدا زان قافله
گوسفندی لنگ کو ماند از گله
حال من داند جدا از وصل دوست
خسته ای کو را به وصل دوست خوست
حال من داند جدا زان ماهوش
تشنه ای کو جان سپارد از عطش
این بگفت و لب ز گفتن باز بست
تا سحر صد بار مرد ژنده پوش
هر نفس از هوش رفت آمد به هوش
تا به کی باشد چنین دور فلک
درد مردان از چه یارب بی دواست
کام دونان از چه از گردون رواست
آدم از حوا جدا نالان و زار
چهره ی قابیل ظالم لاله گون
برده اخوان کامها از زندگی
عیسی اندر دار محنت سرنگون
احمد اندر غار از مردان نهان
خاطر بوجهلیان شاد از جهان
شیر یزدان جرعه نوش از زهر تیغ
پور ملجم مست عشرت ای دریغ
آل سفیان رفته در بستر به خواب
روی صدیقان زریری همچو مهر
آری آذر یار چون اهل است اهل
در رهش این رنجها سهل است سهل
می پسندد خوشتر است از گنجها
جان سپردن خوشتر است از زندگی
سر نمی پیچیم ز خاطر خواه دوست
می پسندم هرچه خاطر خواه اوست
ای که بود تن ز گلت نرم تر
ای که زدی طعنه ام از موی تن
پاک نه ای طعنه به پاکان مزن
سینه من مویی اگر داشته است
طعنه بر آن زن که چرا کاشته است
ای که دلت از خوشیم ناخوش است
سینه ام آتشکده دل آتش است
گفت ازین پیش به سالی دراز
بود جوانی ز مه افزون صفاش
داشت ز خویشان صنمی در حرم
خنده شکر پاش و دهان شکرین
سرو قد و گلرخ و نسرین سرین
هردو چو گل رخ به هم افروخته
بسته به هم کاکل و زلف سیاه
این به خور افگنده کمند آن به ماه
هم به دی تیر و بهار و خزان
آن شده زین کامروا این از آن
لابه کنان زن به زبان آوری
بی تو دل اندر چمنم شاد نیست
با تو ز سرو و سمنم یاد نیست
مرگ مرا خوشتر از آن زندگی
لیک ز کار تو در اندیشه ام
کاین همه دلگرمی و دلبستگی
من به تو آمیزشم از کودکی است
با تو گرم تن دو بود جان یکی است
رو که من از خوی تو ایمن نیم
زآنکه میان زن و مرد است فرق
این به لب ساحل و آن گشت غرق
خیر زنان دید احد ذوالجلال
گفت به زن نیست دو شوهر حلال
گفت که زن چار کند بر دوام
آنچه بها داد حلال است نیز
ترسمت این عهد نماند به جای
پایه این مهد نماند به پای
سر به زمین دست به سر بر زنان
آن ز تو بینم که ز مردان زنان
جان نبرد هیچ زن ای وای زن
تا دهد آن ساده زنخ را فریب
داده به مژگان ز نم دیده زیب
گفته از اینگونه سخنها بسی
چون کند این ساده دل آن چاپلوس
بسته ز نو عهد وفا دوست وار
کرده به سوگند عظیم استوار
تا شبی آن زلف پریشان کشید
خفت و بجز خواب پریشان ندید
صبح که زد تکیه چو افراسیاب
شد به سیاووش شبش دشنه تیز
ساده دل آسوده ز یارش درون
تازه فرود آمده از کوه قاف
موی خشن سر زده چون خارپشت
قیضه به تن بسته ز موی زهار
پشته ای از هیزم خشکش به دوش
دید چو درمانده و سرگشته اش
سوخت دل از اختر برگشته اش
گفت برو تا به فلان رهگذار
پیش فلان خانه فرود آر بار
ترک گرفتش ره و شد خوی فشان
تا در آن خانه که دادش نشان
دید چو از رخنه در شوی نیست
باز نکردش در و پرسید کیست
گفت اتونجی مین آتوم تاش تامور
گاه اوتون ساتغوجیم گاه کومور
گفت کسی نیست درین خانه رو
گفت شاغین لوک یاغیر و یوک آغیر
قان ایلادیک بسکه باغیر دینگ باغیر
ایو ایاسی گوردی مینی یول آرا
آغچه بیروب توردی ساق و سول آرا
بیردوم اوتون بیردی بو ایودن سوراغ
کیسمیشیدوم یوقسا بو یولدین ایاغ
آچ قاپونی قاندا دیسانک یوک سالیم
ایستاما یولدین و الدن قالیم
کرد به سر معجر زر تار خویش
گفت در این گوشه فگن بار خویش
بار و برون آید از آن خانه زود
زن نظر افگند به آن سو چه دید
رسته ازین نخل حیات من این
دید یکی ریخته از خاره شمع
سیصد و شصتش رگ و پی گشته جمع
تنگ تر از جان به کنارش گرفت
گفت که این رشته جان من است
موی نه این سبزه راغ دل است
موی نه این سنبل باغ دل است
موی نه ابریشم خام است این
دانه بود خصیه و دام است این
موی نه مشکی به صد ارزندگی است
دست زد و عقده ز کارش گشود
وه چه گل آسوده ز تشویش خار
باد در افگند به خرطوم پیل
کرد روان آب به گلشن ز نیل
سینه پر موی بر آن سینه دوخت
خار به گل ریخته در وی سپوخت
یا چو خری خرزه او یکی منی
داده به دستش سر زلف آن نگار
کرده دو پا در کمرش استوار
هر نفسش گفتی ای آزاده مرد
آنچه تو کردی و کنی کس نکرد
دیده و پرسیده ام از هر عسس
داشته هر مرد یکی ایر و بس
دیده ز هر موی تو من کار کیر
سرو سر افراخته ات خم مباد
یک سر مو از سر تو کم مباد
حلقه فگن موی تو بر گوش جان
هر سر مویت که به من میخورد
کوش و به فریاد برس هر شبم
سینه به سینه نه و لب بر لبم
گاه به سیلی زن و گاهم به مشت
گاه به روی افگن و گاهم به پشت
گاه بمالم سر پستان به دست
وقت مبین خواه شب و خواه روز
هم به من آویز و به من درسپوز
گفت گوز اوستا گیلرام باشیننگ
باشینگ اگر بارسا تامور تاشیننگ
داشت گرفته سر شمعش به گاز
بر دهنش بوسه زنان گفت باز
در چه زمین نخل به بار آمدت
روشنی سینه ات از دین کیست
در چه شماری ز کهان یا مهان
گفت بیل ای نازلولارین سروری
آتام آتی سرخوش آنام گل پری
آرخا بآرخا یتیشور اولدوزا
الولدوز اوجالدی ینه چقدوم توزا
اولدوز اوغوز اوغلودور آندین اوتار
بیرنیچه آرخا داخی نوحا یتار
شکر ایلمیمیز ایمدی تانورلار تمام
تنگری و پیغمبر اون ایکی امام
هر نه اول فرمانا قربان اولا
جانیمیز اول قربانه قربان اولا
اوزگه قاپودا ایشیمیز یوق بیزیم
گون به گون اخلاصمیز آرتوق بیزیم
تورک اوشاقی ایلیم آتی بیگدلی
دشمن ایلیم دن گینیدورموش ایلی
یورتمیز آی توردین آغیز تولی
قنقراؤلنگین تاغی زنگان چولی
تاغلار آیاغیندا بولاغلار باشی
هم گو گاریب توفراغی و هم تاشی
ایودین ایاغ شهردین ایل چکمیش ایل
بارجا چیچک تیک اوبالا تیکمیش ایل
قیشلاقیمیز قیزیل اوزن چای قیراق
یایلاقیمیز داغ اوجی یولدین ایراق
هر اوبادا آیران ایچون بش قویون
آناسیننگ هر قوزی باشلیب اویون
قولتوغمیزدا چورک آرپا اونی
کیکلیک و جیران او ویمیز یاز گونی
قیش گونی کیم گون باشیمیزدین تونا
چای دا بالیغ چای قیراقیندا صونا
یوقدور ایاغدا چاروغ و باشدا بورک
قرمیزی قوزودین اولوب بیرچه کورک
قیش گونی گیلسا دالا آلغوم تیری
یاز گونو اولسا یانا سالغوم گیری
دنیا مالی یوق بیزیم ایلیکدا هیچ
بیر سیکیمیز بار و داخی بیر قلیج
دشمن اگر بیزلره توشسا ایشی
بو ایکی بس یا تیشی دو یا کیشی
کیشی الیشکا قلیج ایرور رواج
گر دیشی بولسا سیکیمیز دور علاج
باسسا اگر باشمیزا دوست ایاغ
ایلکینا آیران بیله بیر راغ ایاغ
گیلسا اگر اوبامیزا یاریمیز
بیر راق اونا هر نه بیروب تنگریمیز
توی دا دوقور هر بیر آغیز مین گولوم
هی توگولوم هی توگولوم هی تولوم
گفت مرا ده خبر ای نیک جفت
یا تویی استاد درین کار و بس
گفت بیزیم اوبادا چوقدور کیشی
کیم بنگاگورگای بیره اون درایشی
داد زنش بدره ای از سیم خام
گفت که من منتظرم صبح و شام
گفت ایرین ایودا نیچوک یول تاپیم
تیلبه تیکی هر یانا اولماس چاپیم
باغ ایاسی باغه گیرار گل تیرار
هر نه تیکان گورسه اوراغدین قیرار
گل تیران ایر مین قاپودا آه چیکان
قیش گون اوچون خرقه تیکان دین تیکان
باغلار ایرین باغ قاپوسین اوغریدین
مین یمیشین اوغروسی یم توغریدین
گیل بنگا گوستار گوزه لوم بیرجه یول
بلکه تیریم بیر گیجه گیزلینجه گول
گیل گیجه گیر گیج گیلاسنک یاغی سین
باغ ایاسی گیتدی گیل آج باغی سین
گیل قاپو آچوق یول آچوق گوز آچوق
کیمسا دیماس مونجه داخی سوز آچوق
خاست به پا ترک و زن از پا فتاد
گریه کنان زن به لب بام رفت
خنده چو گل بر مه نخشب زنان
گرچه همین بست لبش رشک لیک
خواست در این حادثه خلقی شریک
زاده ترکند و به میدان جنگ
بر سر و تن پوست چو کیمخت سخت
خود نخواهند و زره بلکه رخت
راست و کج بسته دو تیغ گران
راه چو این گنبد گردان زنند
شب به زنان روز به مردان زنند
بودم ازیشان یکی اکنون رفیق
جان به فدایش چه رفیقی شفیق
رفت و ز غم دست به سر مانده ام
چشم به ره گوش به در مانده ام
رفته از آن دم که مرا ترک گاد
ترک جهان کرده ام از یاد ترک
گادن ترکان نه چو هر گادن است
بیضه ترکان که ز کس یاد نیست
هیچ کم از بیضه فولاد نیست
هم ز سه چیز است نشانی درست
هر زن از آن بر خورد ای نیک بخت
دوغ در این قوم کند کار می
گرم سخن شد زن و دیگر زنان
تاش تامور القصه از آن خانه رفت
شمع همی سوخت چو پروانه رفت
میشد و میگفت به خود دم به دم
قویدوم ایاغ شوق ایله تان باغ آرا
ایمدی که گوردوم توشوبام تاغ آرا
بیردا گولار یار اوزومه گل تیکی
بیردا اوچارمین باغا بلبل تیکی
بیردا گیلورتون تیکی گون ای فلک
یاد یارام تان قانی تون ای فلک
بیردا بو یول کیم گیتامین قایتامین
بیردا غمیمنی یاریما آیتامین
بیردا تا مار خضر سویی جامیما
بیردا توشار قیر غاوولوم دامیما
بیردا توشار شهره یولوم تاغدین
بیردا اولور گل تیراییم باغدین
بیردا گیلور باشیما باشدین هوشوم
یار یاراسیدین ساقالورموشوم
گون به گون اول گونی اگر گورماسام
اول گونیننگ تورماسام اولتورماسام
آی به آی اول آیا کاش گوز توشا
تیلبه منم قورخام آی هورکوشا
قورخارام اول شوخ اونوتسا مینی
ایرینی گورسا اولی توتسا مینی
تیردی بو سوزلار تولی یاشدین گوزی
کافر ایشتیسونک بیله قانلو سوزی
داشت یکی دوست ز رندان شهر
گفت سراپای به او حال خویش
خواند ز ادبار و ز اقبال خویش
گفت بولاندی بولاغوم نیلاییم
پند ایشیتماس قولاغوم نیلاییم
حالیمی شرح ایتمگه توتماس تیلوم
پالچیقا باتی ایاغوم توت ایلوم
هیچ کیمی گورماس گوزوم ای وای مین
هیچ کیم ایشیتماس سوزوم ای وای مین
گشته کنون چون به تو دمساز بخت
رو سوی حمام و بدل ساز رخت
چون به مشامش رسد آید به خشم
گرچه زن از طایفه ناس نیست
زر اگر از وی طلبی جان دهد
ترکک نادان چو به حمام رفت
مو ز تنش پوست ز بادام رفت
شست تن از مشک و گلاب و عبیر
جامه بپوشید به تن از حریر
شب چو کمر بست و کله برنهاد
دید چو در بسته زد آهسته در
گه به یسارش نظر و گه یمین
شمع برافروخت و در باز کرد
ریخت به لب بوسه به دامن گلش
بند ازار از خود و از زن گشود
در طپش افتاد چو ماهی به شست
موی کنان مویه کنان لب گزید
گریه کنان گفت که واحسرتاه
نیست کسی را خبر از رنج من
راست شد از خشم به تن موی او
زد لگدی محکم و بر سینه اش
دور چو شد مار ز گنجینه اش
بست ازار آنگه و در باز کرد
چین به جبین عربده آغاز کرد
گفت در این خانه ای آقای من
گفت نه گوردونک که توشوم تا غلادونگ
یوزوما جنت قاپوسین باغلادونک
گفت زن ای ابله گم کرده راه
راه نه این بود غلط رفتی آه
دی که درین خانه قد افراختی
جامه پشمینت پر از گرد بود
غمزه تو خاک به فرقم ببیخت
زلف سیه حلقه به گوشم نکرد
داغ نشد سینه ام از سینه ات
موی تو کان رست ز پشت زهار
تازه تر از سبزه تر در بهار
رخ ز تنش تن ز سرین ساده تر
نر ولی از ماده بسی ماده تر
گرچه تو از نوره و از تیغ تیز
موی ستردی ز تن از ساق نیز
خواجه مرا کرده بر آن درج امین
بی خبر از خواجه که رویم سیاه
چون ز برم رفتی و باز آمدی
حسن خود افزون کنی و کاستی
خرزه که موییش نرست از زهار
جغد که پر خاک به سر بیختش
بهتر از آن باد که پر ریختش
ور همه پیکان بودش زر نشان
نیست در اینجا دگرت جای زیست
یک سر مو دوستیم با تو نیست
رو سر خود گیر که چون من شدی
میر سرا چون به سرا بازگشت
راه همان خانه همان زن همان
تاش تامور از وصل چو شد ناامید
می شد و لاحول به خود میدمید
می شد و میگفت به خود هر نفس
سارت کیمی ایگری یولا سالدی منی
قایغو توزی آرایا آلدی منی
دوست و دشمن لیغینی بیلمادوم
زیرک و کودن لیغینی بیلمادوم
یارلیغیندن یار ایلیمدین چقیب
ایوی یقلسونگ که ایویمنی یقیب
نه ایل آراسیغه یولوم بار داخی
نه بو قاتیغ قابغه پولوم بار داخی
یولی آزیلمیش بنکایول آزدیریب
یا مونی آنلیمدا قضا یازدیریب
کرد به هر دوست شکایت همین
ای پسر ساده دل و ساده روی
هر چه دعا میکنم آمین بگوی
کام زن از زهر اجل تلخ باد
نیست گر این حرف ز من باورت
خود رو و تحقیق کن از مادرت
عاجزی و بی کسی ام را ببین
از همه کس واپسی ام را ببین
با همه خواری و سر افگندگی
نیست کسی غیر تو چون یاورم
گر تو برانی به که رو آورم
لطف بر این جان به غم بسته کن
ای ز توام ساخته عصیان خجل
غیر من آنان که درین منزلند
این ره دین آن ره دنیا گرفت
تا چه به سر آید از سرنوشت
زنده دل از عشرت دنیا مدام
من که ازین هردو ره آواره ام
داده ام از کف ره دنیا و دین
خود نه از آن بهره ورم نه ازین
چرخ دل از خار غمم ریش داشت
از پی هر نوش دو صد نیش داشت
زین همه خواری که کشیدم ازو
شیشه که لبریز می عشرت است
چون شکند ناله اش از فرقت است
آه که با هرکه دلم خو گرفت
جان غمین خو به غم او گرفت
نیست چو در روز و شب او درنگ
رنگ خرابی است در آبادی اش
میگذرد هم غم و هم شادی اش