شمارهٔ ۱۷ - حکایت - آذر بیگدلی | ناهیدشمارهٔ ۱۷ - حکایت
آذر بیگدلیشنیدم یکی از ملوک کیان
که از دولتش کس ندیدی زیان
بیک گله از عدل او گرگ و میش
بیک چشمه از داد او نوش و نیش
یکی روز داد از کرم بار عام
که مرغ دل مردم آرد بدام
گرفتند بس ساقیان جامها
چو شیرین شد از جامها کامها
جهان دیده دانایی از راستان
زد آن شاه را بوسه بر آستان
که شاها جهان در پناه تو باد
سر سرکشان خاک راه تو باد
مبیناد چشمی تهی از تو تخت
هشیوار بادی و بیدار بخت
ز عدل تو خلق جهان در امان
زیند از چه از بازی آسمان
تهی کرده گنجینه ها هر کسی
ز عود و زعنبر ز مشک وعبیر
ز یاقوت تاج از زبرجد سریر
ز لعل و ز الماس طوق و کمر
ز زرین نطاق و ز سیمین زره
ز فیروزه بند از عقیقش گره
کسی را نه در جان فشاندن دریغ
تو را نقد جان زیبد ای شه نه گنج
که رستیم در عهد عدلت ز رنج
مرا تحفه پندی است گر بشنوی
جز این گوهرم هیچ در دست نیست
پذیرد ز من شاه اگر مست نیست
که شاهان که دارند بخت بلند
شهان را بجز داد آیین مباد
چه از شوق گوهر خراشم درون
همان گیرم از سنگ نامد برون
چه خیزد از آن گوهر تابناک
که برخیزد از خاک و ماند بخاک
کز آن یافت زینت سر سروران
گرانتر شمارند از تحفه هاش
نه سنگ استدارند سنگین بهاش
که شد نوشداروی صد گونه رنج
کنون گوهری را که گفتی بیار
دعا کرد شاه جهان را و گفت
چنین یاد دارم ز مردان راه
که نیکی اگر بینی از نیکخواه
کسی کت دهد گل نه بخشیش خار
چو بینی بد از کس ره بدمجو
خوش آمد از آن گفتگو شاه را
که هر روز باید در این آستان
ز هرگونه فرمود او را خورش
بدینگونه بگذشت سالی سه چار
همی گفت و میجست از بد پناه
چو هر روز جاه وی افزون شدی
حسد پیشگان را جگر خون شدی
یکی زآن میان کش حسد بیش بود
خرد پیشگان را بداندیش بود
خردمند چون رفت از آن بارگاه
جبین سود بر پایه ی تخت شاه
که شاها تو را تخت فیروز باد
حریفی که از حسن یک داستان
شده است از مقیمان این آستان
بهر کس رسد گوید این حرف فاش
از اول زبان لاله بودیش کاش
کز این غم دلم مبتلای بلاست
دماغم شود رنجه ز آن بوی سخت
کشم بر دماغ آستین را نهان
که تا نشنوم بوی بد ز آن دهان
تو را ناخوش آمد گر از ناخوشی
همه پرده بر کرده ی او کشی
غلامان که مو کرده اینجا سفید
نیارند این حرف از وی شنید
چو شاه از حسود این سخن کرد گوش
بگفتش اگر بینم این گفته راست
بشمشیر از وی کنم بازخواست
کرم با توچندانکه خواهی کنم
تن افتاده بر خاک و خون ریخته
سر خود نگهدارد از تیغ تیز
نگوید دروغی چنین راست نیز
بلرزید بر خود حسود آن زمان
چو روشن ضمیری و آزاده بخت
در این انجمن کز تو دارد فروغ
کرا زهره باشد که گوید دروغ
نگویم دروغت ز جانم نه سیر
بزودی تو را حجت آرم نه دیر
سحر بر شه این مشکل آسان کنم
چو فردا کند سجده یی بارگاه
چو دست آورد پیش رو بی گمان
گواه است بر گفته ی من همان
پذیرفت ازو شاه و از جای خاست
که تا بیند این گفتگو از کجاست
بر آمد بتدبیر کار آن حسود
بتقدیر چون راست نامد چه سود
ز بان دوستی جو و دل کینه خواه
چو آگاهیش بود کآن راد مرد
بسی بود با بخردان هم نورد
ز حسن و ادب پایه افزوده بس
در اندیشه شد تا چه حیلت برد
بر آن بود تا پا براهی نهد
که از رشک و شمشیر شه وارهد
خیالش همین بود کآن بیگناه
چو فردا نشیند در ایوان شاه
که ابلیس هم ماند زو در شگفت
بصد حیله شب میهمان خواستش
ز هرگونه نعمت که آورد پیش
بسیرش بیالود ز اندازه بیش
چو آن مرد غافل ز تدبیر شد
همی خورد از آن سیر تا سیر شد
پس از صحبت آمد چو وقت رفاه
در آن خانه خفتند تا صبحگاه
چو خورشید زد تکیه بر تخت عاج
ندیمان و خاصانش از هر طرف
که شه بود چوپان و ایشان رمه
مر آن بیگنه را بنزدیک تخت
نداد از کف آن مرد رسم ادب
ادب کرد و در حرف نگشاد لب
که بوی بد سیر کو خورد شام
چو شه گفتگو با وی آغاز کرد
مگر شاه را از غضب تب گرفت
گر از بیم جان بیقراری کند
بسوی خودش خواند و دادش بدست
که این نامه را خون بخازن رسان
هم اکنون از اینجا بمخزن شتاب
دهد خازنت تا زر و سیم ناب
گرفت از شه آن نامه آمد براه
حسود از قضا بود خود در کمین
چو دلشاد دیدش دلش شد غمین
بگفتش که شاهت چه گفت این زمان
که می بینمت خوشدل و شادمان
چنین داد پاسخ که شاه از کرم
نوشتن ز سر کی توان سرنوشت
فراموش کرد از طمع تیغ شاه
بگفت ای درت دوستان را پناه
چه باشد که امروز این رز بوام
دهی تا برآرم ز لطف تو کام
کرم پیشه آن مرد نیکو نهاد
باو داد آن نامه کش شاه داد
چو خازن گرفت از وی آن نامه دید
همان دم برآورد تیغ از نیام
نبخشود چندانکه او خون گریست
که مقصود شه من نیم دیگری است
نهاد این فلک قدر پا دررکاب
چه شه زنده دیدش بگفت ای عجب
تو را دی چه شد بر نرفتن سیب
رو این نامه را خون بخازن رسان
ببوسید پای شه آن مرد و گفت
که راز دل از شاه نتوان نهفت
رفیقی ز من خواست آن زر بوام
مرا خود زر از لطف شه کم نبود
چو او خواست از زر دریغم نبود
گرفت از من آن نامه را زود رفت
دل از تنگدستیش آسود و رفت
چو شه نام پرسید و بشناختن
که بیجرم مرد و گنه کار زیست
بر این داوری زار باید گریست
نداند کس انجام و آغاز کار
پشیمانی از کرده ی خویش داشت
چو کم شد ز جان شه اندک هراس
باو گفت کای مرد حق ناشناس
گر آن عیب دیدی ز من در نهفت
بمن بازت آن راز بایست گفت
که تا از طبیبان شوم چاره جوی
کنند ار نه بر خود در فتنه باز
بخون خود آن قوم بازی کنند
که در انجمن فتنه سازی کنند
تو خود گوی اکنون سزای تو چیست
بنامحرمان خود حرام است زیست
چو آن بینوا خود ز شاه این شنفت
فرو ریخت از دیدگان اشک و گفت
که شاها بشاهی که شاهیت داد
که آگه ز عیب تو ای شه نیم
وزینها که گفتی تو آگه نیم
تو دانی که چیزی نداند چو کس
هم از گفتنش بسته دارد نفس
د راین آستان تا گرفتم پناه
همه جود وانصاف دیدم ز شاه
گواهم درین گفته دانای غیب
برین حرف اگر شاه دارد گواه
من و گردن عجز و شمشیر شاه
گرفتی چرا دست خود بر دهان
بگفت ای خداوند تاج و سریر
برون آمدم چون ز مجلس پریر
همان کو گرفت از من آن زر بوام
سراسر هر آن چیز کاورده بود
همانا که با سیر پرورده بود
ولی رفته بود از کفم اختیار
نیارستم آن شب کنم هیچ کار
چو شه خواست با من زند داستان
مبادا چو شه بشنود بوی سیر
شود از من و حرف من نیز سیر
جز اینها که گفتم بداری کیش
سراسر چو شاه این سخن گوش کرد
از اندیشه ی خود فراموش کرد
سر انگشت حیرت بدندان گرفت
از آن پس ره هوشمندان گرفت
شد آگاه کآن مرد نیکو سرشت
دگر کشتنی بود آن کشته نیز
ز بد بدکنش را نه راه گریز
بما رحمت آور چو عذر آوریم
تو را زیبد از رهنمایان سپاس
که هر ره نما از تو شد ره شناس
عیان چون براهی غلط پا نهد
ز راهی که رفته است باز آردش
ز لطفی که با ما نهان داشتی
پس از شکر باری برآمد به تخت
چنین گفت با مرد آزاده بخت
که هر روزه کآیی باین آستان
پیاپی بگوشم زن این داستان
که تا راه گم کرده بنمایدم
سپس مرد را در برابر نشاند
ز درج لب این گونه گوهر فشاند