شمارهٔ ۴۲ - حکایت
آذر بیگدلیچنین یاد دارم که در اصفهان
سپهدار گیتی خدیو جهان
بفرمود کآرند چون روز جنگ
شکاری غلامان کمان ها به چنگ
که تا بیند از لشکر خسروی
که را شصت صاف است و بازو قوی
پی آزمون رفته از هر طرف
که جویند تیر افگنان را هدف
به زنجیر بستند آخر سگی
به جا زآن نه جز پوستی و رگی
به میخی ز آهن چو ساق درخت
کشیدند زنجیر را حلقه سخت
فرو برده آن میخ را بر زمین
نشستند بر کف کمان در کمین
ز هر گوشه رو کرده یاران بر او
به یک بار شد تیر باران بر او
کمان آهنین تیر پهلو گذار
نشانه یکی ناوک افگن هزار
