عمریست که عنبرین کمندی
بر پای دلم نهاده بندی
چندیست که کرده تلخ کامم
شیرین دهنی به نوش خندی
قرنیست قرین درد و آهم
از حسرت قامت بلندی
سالیست در آتش فراقم
بر باد مفارقت پسندی
زان ماه نگویمش که حاشا
کس ماه ندیده در پرندی
زان سرو نخوانمش که هرگز
کس سرو ندیده بر سمندی
دردم بود از کسی که هرگز
رحمی نکند به دردمندی
گویند ز هجر یار چونی
چون است در آتشی سپندی
اینها همه را که برنوشتم
صد حیف که مهربان بمن نیست
دارم ز گلی که در چمن نیست
در چشم کس اینقدر فتن نیست
سروی نه چو تو بود به کشمر
مشکی چو خط تو در ختن نیست
خواهم که بپرسم از چه کاری
چون جلوه کند که جان ندارد
با این همه لابه بنگرم چون
غمگین و شکسته حال و محزون
نه یار و نه مونس و نه یاور
درد بیحد و رنج و داغ بیمر
من کرده از او به بلبلان فخر
بیند چو دو دوست را بهم دوست
بیند چو دو یار با هم انباز
غافل شدی از من و ازین بیش
زآن سان که برفت از سرم هوش
کای داشتم این گمان که جز من
جز آنکه بسر فشانده ام خاک
کاین وصف نمی توان به ادراک
از دست تو زهر ار بکام است
هم زهر تو خوش مرا ز تریاک
روزم سیه از دل است و دیده
نومیدم شدم از او کزین دام
ای آنکه ز من رمیده یی کاش
عمری است که گفته ام دعایت
چون نیست خلاصیم از این دام
او فارغ از آه من شب و روز
جز لعل تو ای غنچه ی خوشبو
رفتم من و مانده دل در آن کو
با ناله ی نای و نغمه ی نی
هر جا که غمی است در زمانه
از بخت سیاه من نمانده است
ترجیع بند - آذر بیگدلی | ناهید