شمارهٔ ۱
چه جرم ست این که هر ساعت ز روی نیلگون دریا زمین را سایبان بندد به پیش گنبد خضرا چو در بالا بود باشد به چشمش آب در پستی چو در پستی بود باشد به کامش دود بر بالا گهی از دامن دریا شود
۶۶ شعر از ازرقی هروی
چه جرم ست این که هر ساعت ز روی نیلگون دریا زمین را سایبان بندد به پیش گنبد خضرا چو در بالا بود باشد به چشمش آب در پستی چو در پستی بود باشد به کامش دود بر بالا گهی از دامن دریا شود
ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر ور سیاه و خشک شد بادام تر بیباک نیست چون بجنب
عید شاداب درختیست که تا سال دگر از گل و میوۀ او بوی همی یابی و بر بوی آن گل بترازد چو خرد کار دماغ بر آن میوه بتازد چو خرد سوی جگر زین گل و میوه همان به که یکی گیرد بار زین گل و می
بفال سعد و خجسته زمان و نیک اختر نشسته بودم یک شب بباغ وقت سحر ز باختر شده پیدا سر طلایۀ روز کشیده لشکر شب جوق جوق زس خاور فلک چو بیضۀ عنبر نمود و انجم او چنانکه یار کنی سند روس با
همایون جشن عید و ماه آذر خجسته باد بر شاه مظفر امیر انشاه بن قاورد جغری جمال دین و دین را پشت و یاور خداوندی کجا کوته نماید بپیش خطی او خط محور اگر خورشید بودی دست رادش شدی جرم زمی