شمارهٔ ۱
خدایگانا مهمان بنده بودستند تنی دو دوش به نقل و نبید و رود و کباب به طبع خرم و خندان شراب نوشیدند که بر خماهن گردون فروغ زد سیماب نه بر مزاج یکی دست یافت گرمی می نه در دماغ یکی غلب
۹ شعر از ازرقی هروی
خدایگانا مهمان بنده بودستند تنی دو دوش به نقل و نبید و رود و کباب به طبع خرم و خندان شراب نوشیدند که بر خماهن گردون فروغ زد سیماب نه بر مزاج یکی دست یافت گرمی می نه در دماغ یکی غلب
مهترا هر چند شعرم زان هر شاعر بهست تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب
گرچه ما از جزغ نیاساییم جان پاکت ز غم بیاسوده است مثلست این که آفتاب به گل کس نیندود و سخت بیهوده است زیر هر پشته ای ز صورت تو آفتابی به کهگل اندوده است
منت تو گردن من بنده را سخت به یک بار گران بار کرد بنده مدیح تو به مقدار گفت جود تو احسان نه به مقدار کرد قیمت شعر از تو بیاموختست آنکه خریداری اشعار کرد چشم دلم خیره و در خواب بود
گوشه ای از جهان گرفتستی تا ترا از جهان فراغ بود خدمت تو به عقل شاید کرد آلت عاقلی دماغ بود
اختلاف مزاج تو خوش خوش ارغوان تو زعفران کردند چون ز زردی بسان زر گشتی زیر خاکت چو زر نهان کردند
گر شاه جهان قصۀ من بنده بخواند زین قصه همی حالت من بنده بداند داند که میان دو سفر بندۀ درویش بی یاوری شاه چه بیچاره بماند زان همت چون دریا وز آن کف چون ابر گه گاه بدین بندۀ بیچاره
قطعۀ مدح مرا چون دل و چون دیدۀ خویش از پی فخر بدارند بزرگان عجم پس من آری به تن خویش فرستم بر تو مدح گویم که مگر مزد فرستی به کرم تو به دینار کسان آب مرا تیره کنی حشمت شعر و خط من
اگر چه نرگس دان ها ز سیم و زر سازند برای نرگس هم خاک نرگسستان به بغربت اندر اگر سیم و زر فراوانست هنوز هم وطن خویش و بیت احزان به