شمارهٔ ۴۵
گر نعل سمند تو بر آهن ساید زو چشمۀ خضر در زمان بگشاید ور خصم تو در آینه رخ بنماید دست اجل از آینه بیرون آید
۱۰۸ شعر از ازرقی هروی
گر نعل سمند تو بر آهن ساید زو چشمۀ خضر در زمان بگشاید ور خصم تو در آینه رخ بنماید دست اجل از آینه بیرون آید
مرد آنکه شدن را بشتاب آراید نه همچو زنان رخ بخضاب آراید گر مرد رهی امید را جفت مگیر کامید چو زن بستر خواب آراید
از خاک چمن بوی سمن می آید وز ابر طراوتی به تن می آید بر آتش عشق می فزاید در دل هر باد که از سوی چمن می آید
چون لعل کند سنان سر از خون جگر وز تیغ کبود تو بجنبد گوهر گر ز آب روان بود عدو را پیکر در آتش زخم تو شود خاکستر
عشن تو مرا توانگری آرد بر از دیده به لؤلؤ و ز رخسار به زر با عشق توام عیش خوشست ای دلبر آری ز توانگری چه باشد خوشتر