قصیدۀ شمارهٔ ۲
باباافضل کاشانیگشوده گردد بر تو در حقیقت باز
کناره گیر به یکبار از این جهان مجاز
که در جهان مجاز آن کسی بود پر سود
که بی زیان به سرانجام خود رسد ز آغاز
چو کار آن سری ات خود نکو طرازیده ست
تو این سری به تمنای خویشتن مطراز
که این جهان فنای است و آن جهان بقا
فنا بد است و بقا نیک پس به نیکی یاز
ز مال و جاه فراغت سعادتی است بزرگ
به زر و زور شده غره محنتی است دراز
عجب تر آنکه چرا از سعادت است گریز
به محنت از چه بود خلق را همشه نیاز
چو کوشش تو به رنجی است برده بیش مکوش
چو نازش تو به عمری است رفته بیش مناز
عروس عقل شود در حجاب جاویدان
