رباعی شمارهٔ ۱۴۲
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین
۱۹۲ شعر از باباافضل کاشانی
دل مغز حقیقت است و تن پوست ببین در کسوت روح صورت دوست ببین هر چیز که آن نشان هستی دارد یا سایه نور اوست یا اوست ببین
دشت از مجنون که لاله می روید از او ابر از دهقان که ژاله می روید از او طوبی و بهشت و جوی شیر از زاهد ما و دلکی که ناله می روید از او
ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تو وی قبله عالمین ز خاک در تو در خطه کون و هر کجا سلطانی ست بر خط تو سر نهاد و شد چاکر تو
گر خلوت و عزلت است سرمایه تو هرگز به ضلالت نرسد پایه تو مانند هما مجرد آ تا بینی ارباب سعادت همه در سایه تو
افضل تو به هر حالی مغرور مشو پروانه صفت به گرد هر نور مشو از خودبینی ست کز خدا دور شوی نزدیک خود آی و از خدا دور مشو