رباعی شمارهٔ ۱۸۶
ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی تو روح مقدسی بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت بادا کآیی و مقیم خطه خاک شوی
۱۹۲ شعر از باباافضل کاشانی
ای دل ز غبار تن اگر پاک شوی تو روح مقدسی بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت بادا کآیی و مقیم خطه خاک شوی
تا خاص خدای را تو از جان نشوی بر مرکب عشق مرد میدان نشوی شیران جهان پیش تو روبه باشند گر تو سگ نفس را به فرمان نشوی
ای لطف تو دستگیر هر خود رایی وی عفو تو پرده پوش هر رسوایی بخشای بر آن بنده که اندر همه عمر جز درگه تو هیچ ندارد جایی
تا دیده دل ز دیده ها نگشایی هرگز ندهند دیده ها بینایی امروز از این شراب جامی در کش مسکین تو که در امید پس فردایی
افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است سر تا سر آفاق دویدی هیچ است هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است