افکار پریشان
از بر این کره پست حقیر زیر این قبه مینای بلند نیست خرسند کس از خرد و کبیر من چرا بیهده باشم خرسند شده ام در همه اشیا باریک رفته تا سرحد اسرار وجود چیست هستی افقی بس تاریک وندر آن ن
۶ شعر از ملکالشعرا بهار
از بر این کره پست حقیر زیر این قبه مینای بلند نیست خرسند کس از خرد و کبیر من چرا بیهده باشم خرسند شده ام در همه اشیا باریک رفته تا سرحد اسرار وجود چیست هستی افقی بس تاریک وندر آن ن
در دهر بزرگ یادگاری کردم ز برای خویش بنیاد بنیاد بنای پایداری بی یاری دست من شد ایجاد خار و خس روزگار ناساز سد کردن راه او نیارد چون بانی خود ز فرط اعزاز سر پیش کسی فرو نیارد ز آسی
سیصد و شصت و پنج و ربعی روز مدت سال بود و هست مدام ماه سی روز بود و پنج دگر بد به پایان سال پنجی نام گشت پنجی فزوده آخر سال طبق آداب و سنت دیرین بعد از آن پنج جشن اندرگاه بین اسفند
بیایید ای کبوترهای دلخواه سحرگاهان که این مرغ طلایی بپرید از فراز بام و ناگاه ببینمتان به قصد خودنمایی بدن کافورگون پاها چو شنگرف فشاند پر ز روی برج خاور به گرد من فرود آیید چون بر
برشو ای رایت روز از در شرق بشکف ای غنچه صبح از بر کوه دهر را تاج زر آویز به فرق کامدم زین شب مظلم به ستوه ای شب موحش انده گستر اندک احسان و فراوان ستمی مطلع یأس و هراسی تو مگر سحر
شاه انوشیروان به موسم دی رفت بیرون ز شهر بهر شکار در سر راه دید مزرعه ای که در آن بود مردم بسیار اندر آن دشت پیرمردی دید که گذشته است عمر او ز نود دانه جوز در زمین می کاشت که به فص