شمارهٔ ۱۴۲ - ابر و شفق
کربم و باذل ابری برآمد از بر کوه بغارتیده همه بار خانه عمان صلای داد و جبین برگشاد و کرد نثار به دشت گوهر سیراب و بر افق مرجان
۱۹۰ شعر از ملکالشعرا بهار
کربم و باذل ابری برآمد از بر کوه بغارتیده همه بار خانه عمان صلای داد و جبین برگشاد و کرد نثار به دشت گوهر سیراب و بر افق مرجان
دو رویه زیر نیش مار خفتن سه پشته روی شاخ مور رفتن تن روغن زده با زحمت و زور میان لانه زنبور رفتن به کوه بیستون بی ره نمایی شبانه با دو چشم کور رفتن برهنه زخم های سخت خوردن پیاده را
شنیده ام پسری را جنایتی افتاد از اتفاق که شرحش نمی توان دادن قضات محکمه دادند حکم قتلش را که رسم نیست به بیچارگان امان دادن به دست و پای درافتاد مادرش که مگر توان نجاتش از آن مرگ ن
زمانه کرد چو در بر شعار دین و وطن شدند مردم مسکین شکار دین و وطن به میر و کاهن روز نخست لعنت باد کز آن دوگشت بپا یادگار دین و وطن ز پیش گرسنگان بهر پاس عزت خویش گریختند به پشت حصار
سر حلقه صاحبدلان حسین ای سرور عالیجناب من دارم سخنانی صواب چند بشنو سخنان صواب من توخود ملکی برملوک عصر زین رو به تو هست انتساب من یاد آر که ورزید باب تو پیوسته ارادت به باب من شد