شمارهٔ ۱۸۶ - در جستجوی جوانی
سحرگه به راهی یکی پیر دیدم سوی خاک خم گشته از ناتوانی بگفتم چه گم کرده ای اندرین ره بگفتا جوانی جوانی جوانی
۱۹۰ شعر از ملکالشعرا بهار
سحرگه به راهی یکی پیر دیدم سوی خاک خم گشته از ناتوانی بگفتم چه گم کرده ای اندرین ره بگفتا جوانی جوانی جوانی
نگر جز خوب صد درصد نبینی که گر بدبین شوی جز بد نبینی چو نیکو بنگری در ملک هستی بغیر از جلوه ایزد نبینی ز نابخرد جهان را روز تیره است نگر تا روی نابخرد نبینی حقایق را ز چشم دیگران ب
آن خوبروی دلبر همچون سبیک زر آمد به مجلس اندرو بنشست پیش روی لعلش به لب مزیدم طعم شراب داد بی دردسر شرابی در صندلین سبوی آتش بر او گرفتم بوی عبیر داد یارب که دیده هرگز زر عبیر بوی
زینت مرد به عقل است و هنر نی به پوشاک و جلال و فرهی دیده ام دانشورانی با خرد در لباس ژنده چون عبد رهی نیز دیدم سفلگانی بی کمال کرده بر تن جامه شاهنشهی پوشش عالی نشان عقل نیست فرق ب
غداری و مکاری و زور از من دور است دولت همه غداری و مکاری و زور است جهل است و غرور است در دولت و زان در بیرون شود آن را که نه جهل و نه غرور است