افکندن مادر به وادیالسباع
شد سوار شتر آن کهنه حریف مادر خویش گرفته به ردیف راند جمازه و آن مام نژند اندر آن وادی تاریک فکند نان و آبی بنهادش به کنار بازگردید به نزدیک نگار گفت زالی که دلت را خون ساخت رفت جا
۸ شعر از ملکالشعرا بهار
شد سوار شتر آن کهنه حریف مادر خویش گرفته به ردیف راند جمازه و آن مام نژند اندر آن وادی تاریک فکند نان و آبی بنهادش به کنار بازگردید به نزدیک نگار گفت زالی که دلت را خون ساخت رفت جا
هاتفی گفت که ابرام بنه مادر است این دلش آزار مده این چنین دل نبود با همه کس کاین دل مادر کان باشد و بس گر بود هیچ دلی عرش خدا بود آن دل دل مادر تنها
ای پسر مادر خود را مازار بیش از او هیچ کرا دوست مدار تو چه دانی که چها در دل اوست او ترا تا به کجا دارد دوست نیست از عشق فزون تر مهری آن که بسته است به موی و چهری عشق از وصل بکاهد
بود در بصره جوانی ز اعراب شده از عشق بتی مست و خراب دختری آفت دل غارت دین غمزه اش در ره جان ها به کمین چشم جادوش به کفر آغشته صف مژگان ز خدا برگشته عشوه اش خون جوانان خورده دل صد پ
شیرمردی ز سواران دلیر که بدی پیشه او کشتن شیر پدر اندر پدرش گرد و سوار همه دهقان منش وشیر شکار جعبه پر تیر و بزه کرده کمان به کمر خنجر و در مشت سنان گام برداشت در آن بیشه خموش کامد
پیرزن صبر نمودی به جفاش باکس آن راز نمی کردی فاش لیک آن دختر غدار پلید کرد با شوی شبی رازپدید گفت مام تو مرا کشت ز غم بس که با من کند از کینه ستم ما نسازیم به یکجای مقر یا مرا دار
خواستگار آمد و با رنج دراز خوانده شد خطبه و شد عقد فراز خیمه کشت ازگل روبش گلشن ناقه کشتند و شد آتش روشن زان عروسی و از آن دامادی مادرش کرد فراوان شادی لیک از آغاز عروس بدخوی سر گر
بیشه ای بود در آن نزدیکی شهره در موحشی و تاریکی بود معروف به وادی سباع واندر آن از دد و از دام انواع وادییی هول و خطرناک و مخوف همچو دوزخ به مخافت معروف آب در زیرو نیستان به زبر در