شمارهٔ ۷ - اندرز به شاه - ملکالشعرا بهار | ناهیدشمارهٔ ۷ - اندرز به شاه
ملکالشعرا بهارپادشها چشم خرد باز کن
فکر سرانجام در آغاز کن
بازگشا دیده بیدار خویش
تا نگری عاقبت کار خویش
مملکت ایران بر باد رفت
بس که بر او کینه و بیداد رفت
چون تو ندانی صفت داوری
خصم درآید به میانجیگری
می شود از خصم تبه کار تو
ثروت ما کاهد و مقدار تو
پادشها یکسره بد می کنی
خود نه به ما بلکه به خود می کنی
پادشها خوی تو دلبند نیست
جان رعیت ز تو خرسند نیست
وای به شاهی که رعیت کش است
حال خوش ملت ازو ناخوش است
بر رمه چون گشت شبان چیره دست
او نه شبان است که گرگ رمه است
کز رمه بستاند و بخشد به گرگ
خیز و تهی زین همه پیرایه باش
ما همه فرزند و تومان دایه باش
لیک نه آن دایه که بر جای شیر
زان که فسانه است حدیث کهن
قصه نو آریم که نو خوشتر است
کاو چو تو شاهنشه اسلام بود
سخت فزون بود به کشور ز تو
داشت فزون عسکر و لشکر ز تو
لیک چو بد خیره سر و مستبد
این هیجان را چو نکو دید شاه
یافت که کار از هیجان شد تباه
داد در آغاز به مشروطه داد
چون تو قسم خورد و دگر عهد بست
وآن همه را یکسره در هم شکست
شاه و کسان سخت فراری شدند
جمله به یلدوز متواری شدند
گشت ازان لشکر مشروطه خواه
تا چه زمان رای به قتلش دهند
پادشها این دگر افسانه نیست
از خودی است این و ز بیگانه نیست
هرکه چنان کرد چنین می کند
ما دو جماعت را مبدأ یکی است
نیست میانه سخن از ما و من
هر دو به هم گرم دل و مهربان
و آن همه از خیل فرومایگان
ما دو برادر را بر هم زدند
آتش از این فتنه به عالم زدند
اینک از آن جهل خبر گشته ایم
و از سر این معنی برگشته ایم
دایه از این معنی اگر سر زند
وصل شوند این دو تناور درخت
ریشه دوانند به هر بوم و بر
باد خزان از همه سو می وزد
یک سره بر زشت و نکو می وزد
چون که به تنهایی باشد نهال
می شود از باد خزان پایمال
چون که تنیدند درختان به هم
شاخه کشیدند چه بیش و چه کم
ای کاش ای کاش گر اسلامیان
رسم دوبی را ببرند از میان
تا که به همسایه دلیری کنند
زان که بد اسلام در آن ک به جد
لیک نفاق آمد و کرد آنچه کرد
تا که فتادیم بدین رنج و درد
جمله مسلمان و ز یک مذهبند
جمله سبق خوانده یک مکتبند
دین یک و مقصد یک و مقصود یک
ره یک و معبد یک و معبود یک
جمله یکید ای ز یکی سر زده
عیسویان کاین علم افراختند
ما ز چه بر فرع هیاهو کنیم
خود به جز این قصد نبودش دگر
روز نخستین که به بخت جوان
تاج به سر هشت به دشت مغان
تا سخن از شیعی و سنی رسید
گفت خود این کین که جهانسوز شد
یاوه سرودند به هر بوم و بر
هان ز نفاق و دودلی سرکشید
شاه منم قول من افسانه نیست
هیچ دمی چون دم شاهانه نیست
شه شد از آنجا به عراق عرب
گفت در این باب هزاران سخن
تا شه عثمانی از این اتفاق
کار از این جهل تبه گشت و سست
تا که بدین طرفه خیال سترگ
تازه کند یاری تاجیک و ترک
لیک به قوچان ز جهان دور شد
جانش از این مسیله مهجور شد
و امروز از نیروی علم و هنر
جهل و ستبداد نهان کرده سر
صلح عیان گشت و نهان گشت جنگ
هر دو به هم یاری قرآن کنید
آن که مر این دین را بنیان نهاد
معنی قرآن ز میان برده اید
عیسویان کاین همه جولان کنند
تا که بود ما را قرآن به دست
باشدمان رشته ایمان به دست
چون که بود قرآن ایمان بود
جمله نهفته است به قرآن ما
چوبه تیری که به دست شماست
درشکنیدش که مرا این هواست
دست زد و بست به هم پنج تیر
گفت که هان جمله تکاپو کنید
شاید اگر بشکند این پنج تیر
هر یک چون تیر نشستند راست
کاین خم بازوی کمانگیر ماست
تیر چه باشد که تبر بشکنیم
پس همه پوران جوان پیش پیر
هرچه فزون قوه و نیرو زدند
خود نه بر آن بلکه به بازو زدند
لیک چو هر پنج به هم بسته شد
بازوی هر پنج از آن خسته شد
لیک چو هر پنج به حکم وداد
زان که فزون است بداندیش ما
این ره رشد است فنعم الرشاد
پند همین است خموش ای بهار
چاره ما یاری دین است و بس
خاتمة الخیر همین است و بس