شمارهٔ ۳۴ - بی خبری!
ملکالشعرا بهارگر بدانم که جهان دگری است
وز پس مرگ همانا خبری است
ننهم دل به هوا و هوسی
وندر این نشیه نمانم نفسی
ای دریغا که بشر کور و کرست
وز سرانجام جهان بی خبرست
کاش بودی پس مردن چیزی
حشری و نشری و رستاخیزی
پس این قافله جز گردی نیست
بدتر از بی خبری دردی نیست
مخبران را ز دلیل امساکست
گفته های همه شبهت ناکست
آن که خود نیست ز مشهود آگاه
کی به اسرار نهان جوید راه
انبیا حرف حکیمانه زدند
وز پی نظم جهان چانه زدند
حکما راست درین بحث خلاف
نسزد کرد چنین کعبه طواف
عارفانی که ز راز آگاهند
