شمارهٔ ۳۶ - تنبلی عاقبتش حمالی است
ملکالشعرا بهاردو نفر بچه مقبول قشنگ
نام این سنجر و آن یک هوشنگ
هر دو هم بازی و هم قد بودند
راه یک مدرسه می پیمودند
بود سنجر ننر و دردانه
باعث زحمت اهل خانه
تا کسی حرف به سنجر می زد
دهنش کج شده و عر می زد
به کسی هیچ نمی کرد سلام
داشت عادت به دروغ و دشنام
صبح ها دیر ز جا بر می خاست
پس نمی رفت سوی مدرسه راست
بین ره خنده و بازی می کرد
به دکان دست درازی می کرد
دست و رو هیچ نمی شست به آب
چرک می کرد ورق های کتاب
صبح ها هیچ سر درس نبود
از کسی در دل او ترس نبود
