شمارهٔ ۵۹ - جوانی، پیری، مرگ
ملکالشعرا بهارجهان سر بسر از فراز و نشیب
یکی کارخانه است با رنگ و زیب
که در نوبهاران بجنبد ز جای
نگرداند این چرخ را جز خدای
بسی کارگر اندر آن کارگاه
بکوشند بی مزد و بی دادخواه
یکی بسدین حله آرایدا
دگر زمردین خیمه پیرایدا
بر آن کارگر قوم بی دادرس
بسوزد دل ابر در هر نفس
از آن سوختن آتشی برجهد
به هر لحظه بانگی قوی دردهد
ز بالا همی برخروشد به خشم
یکی سیل کرده روان از دو چشم
بیاید دمان از بر کوهسار
غریونده چون مردم سوگوار
