شمارهٔ ۶۴ - رفیق بد
ملکالشعرا بهاربه روزی مبارک ز ماه صیام
به خود خوردن روزه کردم حرام
سحر خوردم و خفت بعد از نماز
بپا خاست پایان روز دراز
شدم تا به مسجد نمازی کنم
بر پاک یزدان نیازی کنم
ز مسجد مرا دیو کج کرد راه
شدم با رفیقی سوی خانقاه
بجای نماز اندر آن قعر تنگ
زدم بی محابا دو قلاج بنگ
وزان جایگه با یکی باده خوار
کشیدم به میخانه رطلی سه چار
شکم خالی و سرپر از دود بنگ
زد آتش به جان باده لعل رنگ
رفیقی مقامر کشیدم مهار
مرا برد از آنجا به بزم قمار
هرآن سیم کاندر میان داشتم
زکف دادم و روی برکاشتم
ز مستی سر از پای نشناختم
یکایک زر و سیم درباختم
وز آنجا سوی خانه کردم شتاب
چپ و راست پوینده سست و خراب
