بخش ۴۱ - داستان مهندسی که گنجخانه ساخت
ملکالشعرا بهارظالمی داشت زر برون ز حساب
شب نمی شد ز بیم دزد به خواب
با چنان مال و ثروت هنگفت
خواست گنجینه ای کند بنهفت
تا سویش دزد راهبر نشود
هیچ کس را از آن خبر نشود
پس پژوهنده شد ز معماری
خواست مردی امین و دین داری
که به تدبیر گنج خانه ی خویش
راز با وی گذارد اندر پیش
نیک مردان شهر و دینداران
اوستادان کار و معماران
چون ز مقصود شه شدند آگاه
رخ نهفتند یک یک از در شاه
خشمگین شد ملک ازآن رفتار
دادشان گوشمال ها بسیار
برخی از قهر او شدند زبون
برخی از شهر او شدند برون
