بخش ۵۵ - حکایت کسی که با پلنگ دوستی کرد و موشان را بیازرد
ملکالشعرا بهارگرگ خوبی ز پردلان گروه
با پلنگی رفیق شد در کوه
شده ز اخلاص یارغار پلنگ
خورشش بودی از شکار پلنگ
بهر مخدوم خود به پنهانی
می نمودی شکار گردانی
آهوان را نویدها دادی
به سوی غارشان فرستادی
بز و پازن ز کوه می راندی
خر و گاو از طویله می خواندی
همه را با فسون وبا تدبیر
می کشاندی به صیدگاه امیر
بد در آن غار لانه موشی
هریکی موش چند خرگوشی
نگرفتی پلنگ شیر شکار
از سر مرحمت به موشان کار
لیکن آن کهنه خادم ظلمه
می رساندی به موش ها صدمه
تا که روزی پلنگ خرم بود
