بخش ۶۱ - حکایت احمد شاه قاجار و مال اندوختن او
ملکالشعرا بهاراین چنین بود احمد قاجار
شاه مشروطه بود و کم آزار
آنچه زر ماهیانه بگرفتی
مبلغی زان به گنج بنهفتی
دادمش من به نوبهار بسی
پند چون در شاهوار بسی
گفتم آن شه که تنگ چشم بود
دل مردم ازو به خشم بود
چون دل خلق شد به خشم از شاه
زودش از گاه افکنند به چاه
چون رعیت ز شه شود رنجه
گرددش سست زور سرپنجه
یا رعایا شوند بروی چیر
یا سپاهی بر او شوند دلیر
پیل زوری و تیز چنگالی
نکند چاره بد اقبالی
نشنید و ملول گشت از من
