ای ایرانی (در دستگاه دشتی)
آخر ای ایرانی تا به کی نادانی تا چند سرگردانی بر اروپا بنگر شور و غوغا بنگر کز مژگان خون رانی باری باری بر خود کن نظری داد ازین دربدری آه ازین بی خبری عزت تو جلالت و شجاعتت کو جلال
۱۸ شعر از ملکالشعرا بهار
آخر ای ایرانی تا به کی نادانی تا چند سرگردانی بر اروپا بنگر شور و غوغا بنگر کز مژگان خون رانی باری باری بر خود کن نظری داد ازین دربدری آه ازین بی خبری عزت تو جلالت و شجاعتت کو جلال
دردا که ندیدیم وصال رخ دلدار هجرآمد و آورد غم و محنت بسیار خون گریه کنم تا بگشایم گره از کار دردا که مرا خون دل و دیده قرین شد چه بد رفتاری ای چرخ چه کج رفتاری ای چرخ سر کین داری ا
باد خزان وزان شد چهره گل خزان شد طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد چو ابر بهمن ز چشم من چشمه خون روان شد ناله بس مرغ سحر در غم آشیان زد آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد عزیز من - م
۱ باد صبا بر گل گذر کن برگل گذر کن وز حال گل ما را خبر کن ای نازنین ای مه جبین با مدعی کمتر نشین بیچاره عاشق ناله تا کی یا دل مده یا ترک سر کن - ترک سر کن شد خون فشان چشم تر من پر
این تصنیف را بهار در منفای خود در سال ۱۳۱۲ ساخته و به به اهالی اصفهان اهدا کرده است به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی ببر از وفا کنار جلفا به گل