بخش ۷
ابوالفضل بیهقیچون بر همه احوالها واقف گشتم گفتم زندگانی خداوند دراز باد به هیچ مشاورت حاجت نیاید بر آنچه نبشته است کار می باید کرد که هر چه گفته است همه نصیحت محض است هیچ کس را این فراز نباید گفت گفت همچنین است و رأی درست این است که دیده است و همچنین کنم اگر خدای -عز و جل- خواهد
فاما از مشورت کردن چاره نیست خیز کسان فرست و سپاه سالارتاش را و التون تاش حاجب بزرگ را و دیگر اعیان و مقدمان را بخوانید تا با ایشان نیز بگوییم و سخن ایشان بشنویم آنگاه آنچه قرار گیرد بر آن کار می کنیم
من برخاستم و کسان فرستادم و قوم حاضر آمدند پیش امیر رفتیم چون بنشستیم امیر حال با ایشان بازگفت و ملطفه مرا داد تا بر ایشان خواندم چون فارغ شدم گفتند زندگانی خداوند دراز باد این ملکه نصیحتی کرده است و سخت بوقت آگاهی داده و خیر بزرگ است که این خبر اینجا رسید که اگر رکاب عالی بسعادت حرکت کرده بودی و سایه بر جانبی افکنده و کاری برناگزارده و این خبر آنجا رسیدی ناچار بازبایستی گشت زشت بودی اکنون خداوند چه دیده است در این باب گفت شما چه گویید که صواب چیست گفتند ما صواب جز بتعجیل رفتن نبینیم گفت ما هم بر اینیم اما فردا مرگ پدر را بفرماییم تا آشکارا کنند
