بخش ۱۲
ابوالفضل بیهقیو مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا یکی از حدیث حشمت خواجه بوسهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند -اگر خواستند و اگر نه- او را بزرگ داشتند که مردان را جهد اندر آن باید کرد تا یک بار وجیه گردند و نامی چون گشتند و شد -و اگر در محنت باشند یا نعمت- ایشان را حرمت دارند و تا در گور نشوند آن نام ازیشان نیفتد و دیگر حدیث آن ملطفه ها و دریدن آن و انداختن در آب که هم آن نویسندگان و هم آن کسان که بدیشان نبشته بودند چون این حال بشنیدند فارغ دل گشتند که بدانستند که او نیز به سر آن باز نخواهد شد و پادشاهان را اندرین ابواب الهام از خدای -عز و جل- باشد
فاما حدیث حشمت چنین خواندم در اخبار خلفا که چون هرون الرشید امیر المؤمنین از بغداد قصد خراسان کرد -و آن قصه دراز است و در کتب مثبت که قصد به چه سبب کرد- چون به طوس رسید سخت نالان شد و بر شرف هلاک شد فضل ربیع را بخواند -و وزارت او داشت از پس آل برمک - چون بیامد برو خالی کرد و گفت یا فضل کار من به پایان آمد و مرگ نزدیک است چنان باید که چون سپری شوم مرا اینجا دفن کنید و چون از دفن و ماتم فارغ شوید هرچه با من است از خزاین و زرادخانه و دیگر چیزها و غلامان و ستوران بجمله به مرو فرستی نزدیک پسرم مأمون که محمد را بدان حاجت نیست و ولی عهدی بغداد و تخت خلافت و لشکر و انواع خزاین او دارد و مردم را که اینجااند لشکریان و خدمتکاران مخیر کن تا هر کسی که خواهد که نزدیک مأمون رود او را بازنداری و چون ازین فارغ شدی به بغداد شوی نزدیک محمد و وزیر و ناصح وی باشی و آنچه نهاده ام میان هر سه فرزند نگاه داری و بدان که تو و همه خدمتکاران من اگر غدر کنید و راه بغی گیرید شوم باشد و خدای -عز و جل- نپسندد و پس یکدیگر درشوید فضل ربیع گفت از خدای -عز و جل- و امیر المؤمنین پذیرفتم که وصیت را نگاه دارم و تمام کنم و هم در آن شب گذشته شد -رحمة الله علیه- و دیگر روز دفن کردند و ماتم بسزا داشتند و فضل همچنان جمله لشکر و حاشیت را گفت سوی بغداد باید رفت و برفتند مگر کسانی که میل داشتند به مأمون یا دزدیده و یا بی حشمت آشکارا برفتند سوی مأمون به مرو
