بخش ۲۱ - تعیین بوسهل به عارضی
ابوالفضل بیهقیو دیگر روز چهارشنبه هفتم صفر خواجه بدرگاه آمد و امیر مظالم کرد و روزی سخت بزرگ بود بانام و حشمت تمام چون بار بگسست خواجه بدیوان آمد و شغل پیش گرفت و کار میراند چنانکه او دانستی راند وقت چاشتگاه بو نصر مشکان را بخواند بدیوان آمد و پیغام داد پوشیده بامیر که شغل عرض با خلل است چنانکه بنده با خداوند گفته است و بو سهل زوزنی حرمتی دارد و وجیه گشته است اگر رأی عالی بیند او را بخواند و خلعت فرماید تا بدین شغل قیام کند که این فریضه تر کارهاست بنده آنچه داند از هدایت و معونت بکار دارد تا کار لشکر بر نظام رود بو نصر برفت و پیغام بداد امیر اشارت کرد سوی بو سهل او با ندیمان بود در مجلس نشسته تا پیش رفت و یک دو سخن با وی بگفت بو سهل زمین بوسه داد و برفت او را دو حاجب یکی سرایی درونی و یکی بیرونی بجامه خانه بردند و خلعت سخت فاخر بپوشانیدند و کمر زر هفتصدگانی که در شب این همه راست کرده بودند بیامد و خدمت کرد امیر گفت مبارک باد نزدیک خواجه باید رفت و بر اشارت وی کار کرد و در کار لشکر که مهم تر کارهاست اندیشه باید داشت بو سهل گفت فرمان بردارم زمین بوسه داد و بازگشت و یکسر بدیوان خواجه آمد
و خواجه او را زیر دست خویش بنشاند و بسیار نیکویی گفت و بازگشت سوی خانه و همه بزرگان و اولیا و حشم بخانه وی رفتند و سخت نیکو حق گزارند و بی اندازه مال بردند وی نیز مثال داد تا آنچه آوردند جمله نسخت کردند و بخزانه فرستاد
