بخش ۳۰ - جعفر برمکی
ابوالفضل بیهقیو هرون الرشید جعفر را پسر یحیی برمک چون فرموده بود تا بکشند مثال داد تا بچهار پاره کردند و بچهار دار کشیدند و آن قصه سخت معروف است و نیاوردم که سخن سخت دراز می کشد و خوانندگان را ملالت افزاید و تاریخ را فراموش کنند و بو الفضل را بودی که چیزهای ناشایست گفتندی و هرون پوشیده کسان گماشته بود که تا هر کس زیر دار جعفر گشتی و تأذیی و توجعی نمودی و ترحمی بگرفتندی و نزدیک وی آوردندی و عقوبت کردندی و چون روزگاری برآمد هرون پشیمان شد از برانداختن برمکیان مردی بصری یک روز می گذشت چشمش بر داری از دارهای جعفر افتاد با خویشتن گفت
اما و الله لو لا خوف واش
و عین للخلیفة لا تنام
لطفنا حول جذعک و استلمنا
کما للناس بالحجر استلام
در ساعت این خبر و ابیات بگوش هرون رسانیدند و مرد را گرفته پیش وی آوردند هرون گفت منادی ما شنیده بودی این خطا چرا کردی گفت شنوده بودم و لکن برمکیان را بر من دستی است که کسی چنان نشنوده است خواستم که پوشیده حقی گزارم و گزاردم و خطایی رفت که فرمان خداوند نگاه نداشتم و اگر ایشان بر آن حال می شایند هرچه بمن رسد روا دارم هرون قصه خواست مرد بگفت هرون بگریست و مرد را عفو کرد و این قصه های دراز از نوادری و نکته یی و عبرتی خالی نباشد
