بخش ۲۱ - رفتن امیر به گرگان
ابوالفضل بیهقیدیگر روز چون بار بگسست و خواجه بازگشت امیر گفت هم بر آن جمله ایم که پس فردا برویم خواجه گفت مبارک باشد و همه مراد حاصل شود و بنده هم برین معانی رقعتی نبشته است و بونصر را پیغامی داده اگر رای عالی بیند رساند گفت نیک آمد بازگشتند و آن رقعت ببونصر داد و سخت مشبع نبشته بود و نصیحتهای جزم کرده و مصرح بگفته که بندگان را نرسد که خداوندان را گویند که فلان کار باید کردن که خداوندان بزرگ هر چه خواهند کنند و فرمایند اما رسم و شرط است که بنده یی که این محل یافته باشد از اعتماد خداوند که من یافته ام نصیحت را سخن بازنگیرد در هر بابی دی سخن رفته است درین رفتن بر جانب دهستان و رای عالی قرار گرفته است که ناچار بباید رفت و خداوندان شمشیر در مجلس خداوند که گفتند ایشان فرمانبردارانند هر چه فرمان باشد شرط کار ایشان آن است و لکن با بنده چون بیرون آمدند پوشیده بگفتند که این رفتن ناصواب است و از گردن خویش بیرون کردند آنچه رای عالی بیند جز صلاح و خیر و خوبی نباشد پس اگر و العیاذ بالله خللی پیدا آید خداوند نگوید که از بندگان کسی نبود که ما را خطای این رفتن بازنمودی و فرمان خداوند را باشد از هر چه فرماید و بندگان را از امتثال چاره نیست بونصر گفت این رقعت سخت تیز و مشبع است پیغام چیست گفت تا چه شنوی جواب میباید داد که پیغام فراخور نبشته باشد
