بخش ۴۴ - حکایت هارون الرشید مع الزاهدین
ابوالفضل بیهقیحکایة امیر المؤمنین مع ابن السماک و ابن عبد العزیز الزاهدین
هرون الرشید یک سال به مکه رفته بود حرسها الله تعالی چون مناسک گزارده آمد و باز نموده بودند که آنجا دو تن اند از زاهدان بزرگ یکی را ابن السماک گویند و یکی را ابن عبد العزیز عمری و نزدیک هیچ سلطان نرفتند فضل ربیع را گفت یا عباسی- و وی را چنان گفتی- مرا آرزوست که این دو پارسا مرد را که نزدیک سلاطین نروند ببینم و سخن ایشان بشنوم و بدانم حال و سیرت و درون و بیرون ایشان تدبیر چیست گفت فرمان امیر المؤمنین را باشد که چه اندیشیده است و چگونه خواهد و فرماید تا بنده تدبیر آن بسازد گفت مراد من آن است که متنکر نزدیک ایشان شویم تا هر دو را چگونه یابیم که مراییان را به حطام دنیا بتوان دانست فضل گفت صواب آمد چه فرماید گفت بازگرد و دو خر مصری راست کن و دو کیسه در هر یکی هزار دینار زر و جامه بازرگانان پوش و نماز خفتن نزدیک من باش تا بگویم که چه باید کرد فضل بازگشت و این همه راست کرد و نماز دیگر را نزدیک هارون آمد یافت او را جامه بازرگانان پوشیده برخاست و به خر برنشست و فضل بر خر دیگر و زر به کسی داد که سرای هر دو زاهد دانست و وی را پیش کردند با دو رکاب دار خاص و آمدند متنکر چنانکه کس بجای نیارد و با ایشان مشعله و شمعی نه
