بخش ۲ - شکست سباشی
ابوالفضل بیهقیو روز پنجشنبه روزه گرفت امیر رضی الله عنه و نان با ندیمان و قوم میخورد این ماه رمضان و هر روز دوبار بار میداد و بسیار می نشست بر رسم پدر امیر ماضی رضی الله عنه که سخت مشغول دل میبود- و جای آن بود- اما باقضای آمده تفکر و تأمل هیچ سود ندارد
و روز چهارشنبه چهارم این ماه امیر تا نزدیک نماز پیشین نشسته بود در صفه بزرگ کوشک نو و هر کاری رانده و پس برخاسته بر خضرا شده استادم آغاز کرد که از دیوان باز گردد سواری در رسید از سوارانی که بر راه غور ایستانیده بودند و اسکداری داشت حلقه ها برافگنده و بر در زده بخط بو الفتح حاتمی نایب برید هرات استادم آن را بستد و بگشاد یک خریطه هم بر در زده و از نامه فصلی دو بخواند و از حال بشد پس نامه در نوشت و گفت تا در خریطه کردند و مهر اسکدار نهادند و بو منصور دیوان بان را بخواند و پیغام فرستاد و وی برفت و استادم سخت غمناک و اندیشه مند شد چنانکه همه دبیران را مقرر گشت که حادثه یی سخت بزرگ افتاد و بومنصور دیوان بان باز آمد بی نامه و گفت می بخواند استادم برفت و نزدیک امیر بماند تا نماز دیگر پس بدیوان باز آمد و آن ملطفه بو الفتح حاتمی نایب برید مرا داد و گفت مهر کن و در خزانه حجت نه و وی بازگشت و دبیران نیز
پس من آن ملطفه بخواندم نبشته بود که درین روز سباشی بهرات آمد و با وی بیست غلام بود و بوطلحه شیبانی عامل او را جایی نیکو فرود آورد و خوردنی و نزل بسیار فرستاد و نماز دیگر نزدیک وی رفت با بنده و اعیان هرات سخت شکسته دل بود و همگان او را دل خوش میکردند و گفتند تا جهان است این میبوده است سلطان معظم را بقا باد که لشکر و عدت و آلت سخت بسیار است چنین خللها را در بتوان یافت الحمد لله که حاجب بجای است وی بگریست و گفت
