بخش ۲۳ - مذاکرات بوسهل و قاضی منصور
ابوالفضل بیهقیو گفتم درین قصه که در ادب مذاکرت رفت در آن مجلس هر چند این تاریخ جامع سفیان میشود از درازی که آن را داده میآید بیتی چند از مذاکرات مجلس آن روزینه ثبت کنم قصه تمامتر باشد و من این ابیات نداشتم و بگویم که بدست من چون افتاد مردی بود بهرات که او را قاضی منصور گفتندی رحمة الله علیه و در فضل و علم و دبیری و شعر و رسالت و فضایل دستی تمام داشت و شراب و عشرت دوست داشت و بدانسته که خذ العیش و دع الطیش و داد از دنیای فریبنده بباید ستد و راه دیگر گرفت و خوش بزیست و خوش بخورد و شمامه پیش بزرگان بود چنانکه هر مجلس که وی آنجا نبودی بهیچ نشمردندی و حالی داشت با بو سهل زوزنی بحکم مناسبت در ادب و پیوسته بهم بودندی و شراب خوردندی و این روز قاضی منصور پگاه رفته بود و بنشاط مشغول شده و شراب نیک ویرا دریافته بو سهل سوی او قطعه یی شعر فرستاد و وی در حال جواب نبشت بر آن روی بو سهل دیگر نبشت و وی هم نبشت و نیامد و روز بگذشت من در حسرت آن قطعات بودم تا آنگاه که بدست بازآمد و سبب یافتن آن افتاد که فاضلی از خاندان منصور خاسته بود نام او مسعود و اختلاف داشت نزدیک این قاضی و هر چه ازین باب رفتی تعلیق کردی
و چون کار هرات شوریده گشت این فقیه آزاد مرد از وطن خویش بیفتاد و گشتا- گشت رفت تا نزدیک ارسلان خان پسر قدرخان که ملک ترکستان بود و سالها آنجا بماند در نیکو داشت هر چه نیکوتر که مرد یگانه روزگار بود در علم و تذکیر
