بخش ۲۶ - استعفای بیهقی
ابوالفضل بیهقیو کار قرار گرفت و بو سهل میآمد و درین باغ بجانبی می نشست تا آنگاه که خلعت پوشید خلعتی فاخر با خلعت بخانه رفت وی را حقی بزرگ گزاردند که حشمتی تمام داشت و بدیوان بنشست با خلعت روز چهارشنبه یازدهم ماه صفر و کار راندن گرفت سخت بیگانه بود در شغل من آنچه جهد بود بحشمت و جاه وی میکردم و چون لختی حال شرارت و زعارت وی دریافتم و دیدم که ضد بو نصر مشکان است بهمه چیزها رقعتی نبشتم بامیر رضی الله عنه چنانکه رسم است که نویسند در معنی استعفا از دبیری گفتم بو نصر قوتی بود پیش بنده و چون وی جان بمجلس عالی داد حالها دیگر شد بنده را قوتی که در دل داشت برفت و حق خدمت قدیم دارد نباید که استادم ناسازگاری کند که مردی بدخوی است و خداوند را شغلهای دیگر است اگر رای عالی بیند بنده بخدمت دیگر مشغول شود و این رقعت بآغاجی دادم و برسانید و باز آورد خط امیر بر سر آن نبشته که اگر بو نصر گذشته شد ما بجاییم و ترا بحقیقت شناخته ایم این نومیدی بهر چراست من بدین جواب ملکانه خداوند زنده و قوی دل شدم و بزرگی این پادشاه و چاکرداری تا بدانجای بود که در خلوت که با وزیر داشت بو سهل را گفت بو الفضل شاگرد تو نیست او دبیر پدرم بوده است و معتمد وی را نیکو دار اگر شکایتی کند همداستان نباشم گفت فرمان بردارم و پس وزیر را گفت بو الفضل را بتو سپردم از کار وی اندیشه دار و وزیر پوشیده با من این بگفت و مرا قوی دل کرد و بماند کار من بر نظام و این استادم مرا سخت عزیز داشت و حرمت نیکو شناخت تا آن پادشاه بر جای بود و پس از وی کار دیگر شد که مرد بگشت و در بعضی مرا گناه بود و نوبت درشتی از روزگار دررسید و من بجوانی بقفص بازافتادم و خطاها رفت تا افتادم و خاستم و بسیار نرم و درشت دیدم و بیست سال برآمد و هنوز در تبعت آنم و همه گذشت
