دم گیتی معنبر می نماید
چمن از خلد خوشتر می نماید
هوا از صبح لویلؤ می فشاند
جهان از باد زیور می نماید
صبا را خیرمقدم گوی زیراک
نسیمش روح پرور می نماید
به توقیع شریف صبغة الله
جهان بر گل مقرر می نماید
زهی باد سحر لله درک
که لطف آب از آذر می نماید
شقایق داغ بر دل زان نشسته است
که گلبن دست بر سر می نماید
چمن شد طوطیی کز شکل لاله
غراب آتشین پس می نماید
سپهر از باد صبح و ژاله و گل
بر آتش عود و شکر می نماید
که این پیروزه مجمر می نماید
ز بهر بوسه می دان از لب گل
که سوسن از دهن زر می نماید
به مهر باد صبح است آن زر خشک
که هر دم سوسن تر می نماید
مکن شوخی و شوخی بین ز نرگس
که عطارست و زرگر می نماید
قلم در توبه خطر در عافیت کش
که گل صد ز چو دفتر می نماید
جهان از باد کش جانها فدا باد
که از کف بحر اخضر می نماید
که بر گردون مظفر می نماید
فزون از چرخ و اختر می نماید
فلک پیشش به زانو می نشیند
ز کلکش کز لقا بیمار شکل است
کلهداری است کز یک پیچ دستار
لسان الثور را بین وقت مدحش
که چون جوزا سخنور می نماید
دم روح القدس می خوان دمش را
که این با آن برابر می نماید
تعالی الله چه لفظ است این همه لطف
که همچون حلقه بر در می نماید
وشاق اوست این چرخ رسن باز
که بیدل همچو چنبر می نماید
ز فر شاه دان کو گاه توقیع
خضروار از سر کلک آب حیوان
بدان عشوه که یابد نقش نامش
بدان تهمت که روبد خاک راهش
به ذات آنکه امرش در سه ظلمت
ز آب و خون درین مرکز ز قدرت
هزاران صنع در خور می نماید
که خورشید جلال او به تأثیر
خطا بخشا تویی کانصاف کلکت
اثر در بحر و در بر می نماید
کرم کو گوشه گیری بد چو عنقا
چراغی کاسمان دارد در انگشت
درین دوران که ابنای زمان را
چنین دلتنگ و مضطر می نماید
کرم زین گونه گونه مردمیها
به مردم روی کمتر می نماید
گفت گو کان دیگر گشت هر دم
کرم را دست بر سر هم تو می دار
که همچون سایه لاغر می نماید
ببین سحرالبیان کاندر مدیحت
مجیر از جان غم خور می نماید
به جان تو که نطقش چون فرشته
زهی معجز که او از آتش طبع
خطر بیش از سکندر می نماید
دعا به ختم این گفتار زیراک
جلال افزای صدرت باد هر شکل
شمارهٔ ۴۰ - مجیرالدین بیلقانی | ناهید