شمارهٔ ۶۱ - مجیرالدین بیلقانی | ناهیدتا دستخوش جهان شدم من
در دست قناعتم ممکن
خود را به هزار فن گسستم
از همدمی جهان پر فن
تا پیشرو آتش اثیرست
ناسوخته کم گذاشت خرمن
در مرکز خاک تیره تا اوست
کس آب کسی ندید روشن
بگریزم ازو که من غریبم
وین بی سر و بن غریب دشمن
صفریست جهان و طوطیی را
یک صفر نه بس بود نشیمن
بی سر بزیم چو جیب و ننهم
بر پای زمانه سر چو دامن
تا کی بینم به مردم چشم
نامردمی از همه جهان من
خصم فلک است از آنکه هستم
بربا بزنم چو مرغ از آن کرد
شاید که چو ثقل خوارم ایراک
شب دوست از آن شدم که در شب
بر سفره هر آنکه خورد حلوا
چون خار و خس این کبود گلشن
خود شکل اثیر و آسمان چیست
ماهی همه زخم از آن خورد کو
خون مخورم از خسان و نشگفت
قارون صفتان که با من از کین
مدهوش دلان نه صاح و نی مست
عنین صفتان نه مرد و نی زن
با من دوو زبان بسان مقراض
یک چشم به عیب خود چو سوزن
دانی که مجیر خاک پاشی است
کم عمر کنش چو گل که هست او
با تو همه تن زبان چو سوسن