شمارهٔ ۱
کاشکی از همدمی روزی خبر بودی مرا تا فلک با آن جلالت پی سپر بودی مرا دوستی محرم مرا از ملک عالم آرزوست کاشکی بودی که این ملک دگر بودی مرا دوستان رفتند و در دیده خیال جمله ماند گر نر
۴۰ شعر از مجیرالدین بیلقانی
کاشکی از همدمی روزی خبر بودی مرا تا فلک با آن جلالت پی سپر بودی مرا دوستی محرم مرا از ملک عالم آرزوست کاشکی بودی که این ملک دگر بودی مرا دوستان رفتند و در دیده خیال جمله ماند گر نر
فلک را عهد بس نااستوار است همه کار جهان ناپایدارست بسا کس کز پی یک روزه راحت بمانده روز و شب در انتظارست هوایی دارد و آبی زمانه که با طبع طرب ناسازگارست رفیق یک نشاطش صد نهیب است ر
هنگام آنکه صبح صف آسمان شکست اول نفس که زد دم شب در دهان شکست هر بیضه ای که بود برین آشیان سبز مرغ سپیده دم همه در آشیان شکست شب دید و من که تیر نفسهای سالکان پیکان سفته در جگر آسم
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست در دیده افلاک نشانی ز حیا نیست بر خوانچه این سبز فلک خود همه قرصی است و آن هم ز پی گرسنه چشمان چو ما نیست آسایش و سیمرغ دو نام است که معنیش یا هست و د
مرا زین بیش در عالم غمی نیست که در شادی و در غم همدمی نیست دمی خوش بر همه عالم حرام است که اندر ملک عالم محرمی نیست یقینم شد که زخم آسمان را به از یاران همدم مرهمی نیست چنان بگرفت