غزل شمارهٔ ۱۰۴۱
خیال خوش نگاهان باز با شوخی سری دارد به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد من و سودای خوبان زاهد و اندیشه رضوان در این حسرت سرا هرکس سری دارد سری دارد روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسو
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
خیال خوش نگاهان باز با شوخی سری دارد به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد من و سودای خوبان زاهد و اندیشه رضوان در این حسرت سرا هرکس سری دارد سری دارد روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسو
عالم گرفتاری خوش تسلسلی دارد جوش ناله زنجیر باغ سنبلی دارد همچو کوزه دولاب هر چه زیر گردون است یا ترقی آهنگ است یا تنزلی دارد پرفشانی عشق است رنگ و بوی این گلشن هر گلی که می بینی ب
نه مفصل نه مجملی دارد ما و من حرف مهملی دارد اوج اقبال نه فلک دیدیم سیر یک پشت پا تلی دارد زبر چرخ از امل بریدن نیست سر این رشته مغزلی دارد موشکاف عیوب جاه مباش تاج زرین سر کلی دار
غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد به ملک بی خللی خاتم جمی دارد گذشتن از سر جرأت کمال غیرت ماست نفس تبسم تیغ تنک دمی دارد ز انفعال مآل طرب مبان ایمن حذرکه خنده این صبح شبنمی دارد مگر ز ع
ضعیفی ها بیان عجز طاقت برنمی دارد سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمی دارد طرف عشق است غیر از ترک هستی نیست تدبیری که شمشیر از حریف خود سلامت برنمی دارد به ذوق گفتگو بر هم مزن هنگامه تمک