چون بر حقایق آن اسرار که شرح داده شد اندک وقوفی افتد عاقل صاحب بصیرت منصف را محقق شود که عقل درین بارگاه بر کار کرده دیگرست چون دیگر عوامل او را قسمی از اقسام موجودات بلکه همه موجودات است و از تمویهات و هذیانات و ترهات سرگشته گم گشته محترز باشد و بخاطر عزیز خود خیالات و شبهات راه ندهد که جمعی از ایشان گفتند بتلقین شیطان که عقل و عاقل و معقول هر سه یکی است و بدان باری تعالی خواستند لفظ عقل از اسماء مشترکه است که بدین لفظ هر طایفه حقیقتی دیگر می خواهند چنانکه بعضی از زنادقه فلاسفه لفظ عقل ایراد می کنند و بدان خداوند تعالی می خواهند کفری بدین صریحی که او را بنامی می خوانند که او و انبیاء او ذات او را جل جلاله بدان نام نخوانده اند
و طایفه ای دیگر هم از فلاسفه لفظ عقل می گویند و بدان عقل کل می خواهند و می گویند معلول اول از علت اولی است و طایفه ای دیگر عقل فعال می گویند و هو الملک الاعظم المدبر لفلک المحیط و بعضی عقل مستفاد می گویند و بعضی عقل انسانی می گویند و این آنست که بدان فکر می کنند و تمیز بعضی چیزها از بعضی بدان می کنند و آن بر دو قسمت است
یکی عقل بالقوه چنانکه در اطفال هست هنوز کمال نیافته
و دوم عقل بالفعل چنانکه در عاقل کامل هست که از قوت بفعل آمده است و در حد این عقل گفته اند العقل قوه داله علی حقایق الاشیاء کلها
و بعضی گفته اند العقل عباره عن مجموع علوم اذا وجد فی واحد یوجب کونه عاقلا چون هر طایفه ای را از لفظ عقل حقیقتی دیگر مرا دست و در آن بعضی مخطی اند و بعضی مصیب تا از خطای آن فلاسفه را چندین مسیله کفر متفرع شده است
چون بناء این مسایل بر فساد فهم آن خطا افتاد جمله از قبیل بناء الفاسد علی الفاسد آمد
چون ما را به براهین عقلی و نقلی و کشفی محقق است فساد اقاویل فاسد بعضی در اصطلاح لفظ عقل نه بمحل خویش آن مقالات محالات را اعتباری نمی نهیم
و اما ما بدین عقل که ضد عشق خوانیمش عقل انسانی می خواهیم که چون پرورش آن در انسان بکمال می رسد مدرک ماهیت اشیاء می شود و فلاسفه اتفاق دارند و ادراک به نزدیک ایشان عبارتست از حصول ماهیت معلوم در عالم و معقول در عاقل اگر چه درین خلافی کرده اند ولکن با این همه ایشان از حصول ماهیت معلوم در عالم و معقول در عاقل آن نمی خواهند که حقیقت آن ماهیت کماهی در نفس عالم حاصل آید که اگر چنین بودی چون کسی بزید یا بعمر و عالم شدی بایستی که زید یا عمرو در نفس او حاصل آمدی و نه چنین است لکن عبارت ایشان از آنکه ماهیت معلوم در نفس عالم حاصل آید آنست که مثال آن و صورت آن در عقل داننده پدید آید چنانکه مردم در آینه نگرد صورت روی او در آینه پدید آید نه حقیقت وجود او
پس بدین مقدمات معلوم و محقق می شود که کمالیت عقل آنست که مدرک مثال ماهیت اشیاء لاکماهی نه مدرک حقیقت اشیاء شود کماهی اگر آن چیز از عالم محسوس باشد که مادون عقل است عقل محتاج می شود به آلتی حسی در ادراک حقیقت آن محسوس چنانکه مثلا اگرعقل خواهد که مدرک حقیقت ترنجی شود بادراک عقل جز مدرک صفات معقول آن نتواند شد که او را چه طبع گرم و خشک یا سرد و تر و غیر آن و چون خواهد که صفات محسوس آن بداند چون رنگ و بوی و طعم و نرمی و درشتی و خردی و بزرگی عقل عاجز ماند و محتاج آلت حواس شود در ادراک و اگر گویند حواس آن ادراک هم بقوت عقل می کند گوییم حیوانات عقل ندارند و این ادراک بحواس کنند و اگر مسلم داریم که عقل را این قوت هست که ادراک این حقایق محسوس کند لکن چه لازم آید از ادراک او عالم معقول را که عالم اوست و ادراک محسوسات که مادون اوست و ادراک عالم الوهیت که ما فوق اوست بلکه فلاسفه متفق اند که باری تعالی معقول عقل بشر نیست
پس اینجا روشن که عقل قسمی از اقسام موجوداتست و آن سخن که بکل وجود او راست سخنی مموه است از قول آنها که گفته اند عقل و عاقل و معقول هر سه یکی است و بدین ذات باری تعالی خواسته اند کفری بدین صریحی و مؤدی است این مسیله بدانکه ایشان گویند باری تعالی عالم لذاته است و بدین آن خواهند که نفی صفات کنند و دلیل ایشان آن شبهه است که گویند باری تعالی موجودی است مجرد یعنی جسم نیست و وجود مجرد هم عقل باشد و هم عاقل و هم معقول این سخن حجتی فاسد و سخنی باطل است در حق باری تعالی و حجت و شبهت ایشان درین معنی آنست که العلم بالشیء حضور ماهیه ذلک الشیء المعلوم
باشد در عالم علم و عالم و معلوم هر سه یکی باشد این شبهت را باطل کرده ایم بدان دلیل که اگر علم حضور ماهیت معلوم بودی در عالم بایستی که از علم به زید یا به حرارت یا به برودت نفس زید یا حرارت یا برودت در نفس عالم حاصل آمدی و نه چنین است و جوای دیگر ازین اشکال گفته اند و آنست که مفهوم کون الشیء عالما معاند لمفهوم کونه معلوما و لذلک یصح ان یعلم احدهما مع الذهول عن الاخر فادا اخذنا الذات من حیث انها عالمه کانت مغیره لها من حیث انها معلومه و اذا حصل التغایر امکن تحقق النسبه المسماه بالحضور و هذا ایضا فاسد و ذلک لان المسامه بالعلم التی هی الحضور لما توقف تحققها علی تحقق التغایر و تحقق التغایر یتوقف علی تحقق کون الشیء عالما و معلوما لزم الدور
پس پیدا آمد که آنچه گفته اند
الشیء المجرد ماهیته عند ماهیته سخنی مموه ونامعلوم است و چون ادراک عقلی را وجود ماهیت معقول کماهی در نفس عال حاصل نمی باشد عقل محیط اشیاء کماهی نباشد
پس کمالیت عقل آن آمد که مدرک ماهیت اشیاء شود لاکماهی اما کمالیت عشق آنست که مدرک ماهیت اشیاء شود کماهی اشارت ارنا الاشیاء کماهی بدین معنی
پیش ازین بیان عشق کرده ایم که نتیجه محبت حق است و محبت صفت حق است اما محبت بحقیقت صفت ارادت حق است که از صفات ذاتست که چون بعام تعلق می گیرد ارادت می گوییم آفریدن موجودات نتیجه آن ارادت است و چون بخاص تعلق می گیرد بعضی را که بانعامی مخصوص می کند رحمت می خوانیم و چون باخص تعلق می گیرد که بانعامی خاص مخصوص می کند آن را محبت می خوانیم و این انعام خاص که قومی از اخص الخواص بدان مخصوص اند که یحبهم و یحبونه انعامی است که هیچ موجود دیگر جز انسان استحقاق این سعادت نداشت و بتشریف محبت هیچ موجود دیگر را مشرف نکردند ملایکه مقرب را فرمود بل عباد مکرمون
اسم محبی و محبوبی خواص انسان را ثابت فرمود و این مرتبه تمامی نعمت منعم است و اشارت و اتممت علیکم نعمتی بدین نعمت خاص که مخصوص اند باضافت و این نعمت آنست که چون باری تعالی بجذبه یحبهم عاشق را از هستی عاشقی بستاند و بذروه عالم فنا رساند و بتجلی صفات محبوبی او را از عالم فنا بعالم محبوبی رساند هستی مجازی برخاسته و هستی حقیقی آشکارا شده تا چنانکه بنظر عقل بینای عالم معقول باشد بنظر بی بصر بینای جمال ربوبیت شود و مدرک حقایق اشیاء کماهی بنظر الهی
نظم
بخدای ار کسی تواند شد
بی خدای از خدای برخوردار
عقل اگر چه نورانیست بنسبت با عالم جسمانی ظلمانی ولکن و صمت حدوث دارد بنسبت با نور قدم ظلمانی است بادراک نور قدم محیط نتواند شد که و لا یحیطون بشیء من علمه
ولکن نور قدم بادراک عقل و غیر او محیط تواند شد و قد احاط بکل شیء علما
پس محقق شد که چنانکه میان نور و ظلمت مضادتست میان قدم و حدوث مضادتست
اما آنچه فرموده است ما هر کجا عقل بیشتر می یابیم عشق بر وی ظریفتر و شریفتر و ثابت تر می یابیم چنانکه سید کاینات عاقلترین موجودات و عاشقترین موجودات بود
بحقیقت بدانکه نور عقل با کمال مرتبه او در مثال مشکوه جسد و زجاجه دل و روغن زیت روح بمثابت صفای زیت است که یکاد زیتها یضیء و اگرچه زیت روحانیت و صفای آن که نور عقل است ملایکه داشتند که خلقت الملایکه من نور و آن زیت بود که قابل ناریت نور الهی بود که و لم تمسسه نار ولکن مشکوه جسد و زجاجه ء دل و مصباح سر و فتیله خفی نداشتند که قابل ناریت نور الهی نشدند بی این اسباب و حیوانات اگر چه مشکوه جسد و زجاجه دل بود اما زیت روحانیت و صفای نور نبود هم قابل نتوانستند آمدن فأبین ان یحملنها و اشفقن منها
کمال استعداد قبول آن امانت که بحقیقت نور فیض بی واسطه است انسان را دادند که لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم که او را تنی مشکوه وار و دلی زجاجه صفت و زیت روح با صفای عقل که زجاجه دل بدان چنان نورانی کرد که الزجاجه کانها کوکب دری بداد و در زجاجه دل مصباح سر و فتیله خفی بنهاد و بنار نور الهی بدین مجموعه که آدم عبارت ازوست تجلی کرد که خلق آدم فتجلی فیه مصباح نهاد او قابل آن نور الهی آمد که و حملها الانسان
پس هر مصباح که زیت او صافی تر و صفای او در نورانیت بیشتر چون نار نور الهی بدو رسید آن مصباح در نورانیت نور علی نور کاملتر و ظریفتر چون هیچ مصباح را در قبول نورانیت آن کمال استعداد ندادند که مصباح سید کاینات را صلی الله علیه و زیت آن مصباح تمامتر و صفای آن زیت که عقل می خوانیم کاملتر و لطیف تر بود لاجرم در قبول نور فیض بی واسطه بدرجه کمال الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی او رسید و ورد وقت او این دعا بود که هر بامداد بگفتی اللهم اجعل فی قلبی نوراو فی سمعی نورا و فی بصری نورا و فی لسانی نورا و عن یمینی نورا و عن یساری نورا و من تحتی نورا و اجعلنی نورا و اعظم لی نورا
و چون همه وجود او آن نور بود حق تعالی او را نور خواند و فرمود جاء کم من الله نور و کتاب مبین
اما بدانکه هر جا که نور عشق که شرر نار نور الهی است بیشتر نور عقل که قابل مشعل آن شرر است بیشتر که نور علی نور
ولکن نه هر کجا نور عقل بیشتر یابی لازم آید که نور باشد بیشتر خلق آنند که نور عقل ایشان بی نور عشق است چنانکه فرمود یکاد زیتها یضیء و لو لم تمسسه نار
و حواله نور آن نار به مخصوصان مشیت کرد که یدی الله لنوره من یشاء
پس نور عقل در جبلت هر شخص مرکوز آمد و نور عشق جز منظوران نظر عنایت را نبود که و من لم یجعل الله له نورا فماله من نور این دولت بهر متمنی نرسد
شعر
عشق تو بهر گدا و سلطان نرسد
وین ملک بهر مورسلمان نرسد
تا دولت عشق تو کرا دست دهد
کاین تاج بهر خسرو و خاقان نرسد
هر چند انسان مطلق را استعداد قبول فیض عشق که شرر نار الهی است داده اند که حملها الانسان اما توفیق تربیت شجره زیتونه نفس انسانی بهر کس نمی دهند که و نفس و ماسویها فألهمها فجورها وتقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها
و بعضی را که توفیق تربیت شجره تؤتی اکلها کل حین باذن ربها
و بعضی را بثمرکی رسانند نه هر کسی را دولت آن دهند که ثمره زیتونه او را در معصره مجاهدت و ریاضت و صدق طلب اندازند تا روغن زیت روحانیت او را از آلایش صفات نفسانی صافی کنند و در زجاجه دل بمرتبه صفای الزجاجه کانها کوکب دری رسانند
و بعضی را که صفای زیت روحانیت کرامت کردند نه هر کس را سلطنت یافت نور الهی عشق دست دهد
شعر
عشق تو کجا رسد بهر خویش پسند
ناکرده وجود خویش پیش تو سپند
عشق تو هماییست که چون پر بگشاد
سلطان کند او را که برو سایه فکند
مصباح وجود هر کس که بدان نور منور نیست او اگر چه خود را زنده می داند اما بحقیقت مرده است
زندگی حقیقی آنها راست که مصباح ایشان را بدان نور منور کرده اند که أومن کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها
سر بعثت صد و بیست و اند هزار نقطه نبوت این یک حرف بود تا خلایق را از ظلمات خلقیت جسمانی و روحانی و مردگی طبیعت خلاص دهند و بنور و زندگی عالم حقیقت رسانند که و یخرجهم من الظلمات الی النور
هر که دعوت ایشان قبول کرد و متابعت نمود بقدر صدق و قبول و سعی متابعت از آن نور و زندگی حظی یافت که أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه و قوله فلنحیینه حیوه طیبه
خواص را که بکمند عشق و جذبات الوهیت بمرتبه ولایت رسانیدند از ظلمات وجود کلی خلاص دادند و بنور عالم بقاء حقیقی منور گردانیدند که الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات
و عوام امت اگر چه کلی از ظلمات وجود جسمانی و روحانی خلاص ندادند اما از دریافت ضوء نور حقیقی هر چند از پس حجب بود بی نصیب نکردند
از پرتو انوار نبوت وولایت بحسب متابعت و موافقت هر کس را بقدم ارادت و محبت بحوالی ایشان می گردد از آن نور تبشی و تابشی می رسد ان بورک من فی النار و من حولها
و هر که از دولت متابعت انبیاء و موافقت اولیاء محروم است و سعادت قبول دعوت و زندگی استماع کلام حق ندارد بحقیقت مرده است که انک لا تسمع الموتی
آنها که بروح حیوانی نه بروح انسانی زنده اند ایشان را بحقیقت زنده مشمر که زندگی مجازیست صفت ایشان در دو جهان آنست که لا یموت فیها و لا یحیی زندگان حقیقی آنهااند که بروح خاص حضرتی زنده اند که کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه