شمارهٔ ۱
پاک کن ز آلایش و آرایش خود راه را تا شوی سرهنگ عالی رتبت این درگاه را جغدوار اندر خراب این جهان ماوی مگیر تا شوی باز خشین مر دست شاهنشاه را نفس تو دجال تست و روح تو عیسی تو گر کشد
۳۳ شعر از نجمالدین رازی
پاک کن ز آلایش و آرایش خود راه را تا شوی سرهنگ عالی رتبت این درگاه را جغدوار اندر خراب این جهان ماوی مگیر تا شوی باز خشین مر دست شاهنشاه را نفس تو دجال تست و روح تو عیسی تو گر کشد
ساقی تو بیار باده ز آن پیش کم دست اجل دهان بگیرد زآن باده که از پیاله عکسش حال گل ارغوان بگیرد
بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد
هر که را این عشقبازی در ازل آموختند تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند و آن دلی را کز برای وصل او پرداختند همچو بازش از دو عالم دیده ها بردوختند پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند ب
مرغان او هر آنچه از آن آشیان پرند بس بیخودند جمله و بی بال و بی پرند شهباز حضرتند دو دیده بدوخته تا جز به روی شاه به کونین ننگرند بر دست شاه پرورش و زقهافته تا وقت صید نیز بجز شاه