شمارهٔ ١٠١ - قصیده
ابن یمین فریومدیگردش گردون بکامم گر نباشد گو مباش
ورز مهرش بر سرم افسر نباشد گومباش
گر هنرمند از کسی یاری نیابد گو میاب
چون هنر یارست اگر یاور نباشد گو مباش
پرتو نور تجلی چون ز شب ظلمت زدود
بر سپهر ار تابش اختر نباشد گو مباش
چون ندارم داوری با هیچکس در خیر و شر
گر مرا دلگرمی داور نباشد گو مباش
در جهان از خلق اگر یاری نیابم باک نیست
با علی در رزم اگر قنبر نباشد گو مباش
با چنین قحط هنر کابناء دهر از جهل خویش
جمله گویند ار هنر پرور نباشد گو مباش
گر هنر پرور زمین آسا نگردد پایمال
گر بسان آسمان سرور نباشد گو مباش
چون کمر هرگز نخواهم بودن اندر بند زر
گر قبای زر کشم در بر نباشد گو مباش
چون همای همتم برتر ز نسر طایر است
تاجش ار هدهد صفت بر سر نباشد گو مباش
آبروی از بهر نان بر خاک نتوان ریختن
