شمارهٔ ١٢٠ - قصیده در مدح طغایتمورخان
ابن یمین فریومدیکه برد رونق کان و که داد خجلت قلزم
به جز طغایتمور خان جم دوم به تعظم
شهی که پای بر اورنگ خسروی چو رسیدش
سپهر افسر منت نهاد بر سر مردم
ز فرط حکمت و رفعت چو آصف است و سلیمان
به وقت کوشش و بخشش چو حاتم است و چو رستم
جهان ز معدلت او چنان شدست که روزی
رعیتی نرود پیش حاکمی به تظلم
به روزگار وی ار زحمتی رسد به کبوتر
سوی نشیمن باز آید از برای تنغم
عجب مدار اگر نفحه ز گلشن خلقش
گذر کند به سر گرزه مار کژدم کژدم
که همچو قطره دهد مار مهره از بن دندان
ز نیش نوش چکد بر مکان ضربت کژدم
به نفس ناطقه گر شمه ای رسد ز بیانش
