شمارهٔ ۴٣٢
ابن یمین فریومدیشاه جهان طغایتمور خان تاجبخش
کز قدر و جاه بر سر کیوان نهد سریر
شاهی که از جلالت جاه و علو قدر
تیرش دبیر میسزد و مشتری وزیر
از گلشن مکارم اخلاق او برد
باد صبا بعرصه عالم دم عبیر
از یمن کردگار بتأیید بخت یافت
چیزی که گنج داشت در امکان بجز نظیر
بیرون کشد ز عرصه عالم عدوش را
احداث دهر بر صفت موی از خمیر
پیکان آب داده او روزکار زار
بیرون جهد ز جوشن و خفتان که از حریر
حکمی که بر سپهر کند بخت نوجوانش
جز امتثال آن نکند این سپهر پیر
گشت بد سگال وی از زندگی نفور
زانش همی رسد بفلک هر زمان نفیر
در تیره شب بدیده موران فرو کند
شست وی از کمان کیانی هزار تیر
از بیقرار خامه او ملک را قرار
ای چشم دین و ملک بنور رخش قریر
