شمارهٔ ٧ - ایضاً له در مدح شمس الدین علی
ابن یمین فریومدیدلبری دارم به رخ چون آفتاب خاوری
خیره گردد دیده از رویش چو در وی بنگری
از رخ زیبا و چشم مست گاه دلبری
می نماید معجز عیسی و سحر سامری
هست پیدا بر رخ عاشق که وقت ساحری
میکند چشمش بصد دستان و صنعت زرگری
از پی چوکان زدن چون رخ سوی میدان کند
عالمی را دل بسان گوی سرگردان کند
چو بمیدان از برای گوزدن جولان کند
ای بسا قامت که زیر بار غم چوکان کند
در شهوار از بنا گوش خود ار تابان کند
در قران بینی بفال سعد ماه و مشتری
ماه مهر افزایم ار بنوازدم ور نه رواست
دل نخواهد جز مرادی کان بت دلدار خواست
بنده آن سرو آزادم که گر پرسند راست
گویم اندر روضه رضوان چو او طوبی نخاست
ذره وارم میل دل سوی هوا دانی چراست
زانکه دارم دلبری چون آفتاب خاوری
کو کسی کز من بگوید ماه بی اشباه را
