شمارهٔ ١ - کارنامه - ابن یمین فریومدی | ناهیدشمارهٔ ١ - کارنامه
ابن یمین فریومدینسیم صبح جانم تازه کردی
رسیدی لطف بی اندازه کردی
رسانیدی پیام از دلستانم
از آن درد دل و درمان جانم
از اینجا نیز یک شبگیر در ده
وزان منت بسی بر جان من نه
اگر چه سخت سست و ناتوانی
مکن در ره توانی تا توانی
ز بهر خاطرش بردار گامی
بفریومد رسان از من پیامی
نشانش در حقیقت گر ندانی
کنم ظاهر من این راز نهانی
نشان خطه فریومد آنست
که پنداری بهشت جاودان است
بهر سو جویباری همچو کوثر
درختش را چو طوبی بر فلک سر
نسیمش در خوشی چون بوی دلبر
سراسر کوه او پر کبک و تیهو
تمامت دشت او پر گور و آهو
چو پای اندر فضای وی نهادی
بصد شادی که دایم شاد بادی
که بادند اهل وی پیوسته بیغم
چو رفتی اندران فرخنده مسکن
بحشمت چون سلیمان نی پیمبر
که تا یابی ز خاکش لطف تسنیم
رسان آنجا بعرض ای باد شبگیر
وزان پس عرضه کن کابن یمین گفت
بالماس مژه چون در همی سفت
که جان در تاب و دل در موج خونست
وز اینجا چون گذشتی شاد و خرم
مزن جز بر جناب خواجگان دم
چو انجم جمله در فرمان اویند
که بادا در سعادت زندگیتان
سپاهانشاه نام آور که بهرام
وز آنجا در گذر ایخوش نفس باد
که بادا عالم از لطف تو آباد
حرامت باد و نوشت باد بیما
و ز آنجا سوی فخر ملک و دین شو
کنم پیدا من این راز نهانی
بگاه نسبت او را ناصحی خوان
بپی گر بسپری سر تا سر آفاق
نیابی مثل او پاکیزه اخلاق
بشرق و غرب چون او پرهنر نیست
چه علمست آنکه اوزان بهره ور نیست
در آن ساعت که میبوسی جنابش
رسان خدمت ز من بیش از حسابش
چو یک فن در همه فنی یگانه
گذر کن با هزاران لطف جانبخش
زهی لطفت ز رنج دل امانبخش
رسان از من بدو اخلاص بیحد
بگوی انگه که خدمت کرده باشی
که گفت ابن یمین ای افضل دهر
اگر چه نیک میدانی که دانم
ولی از راه اخلاص این جسارت
اگر ضعفی بود در لفظ و معنا
قوی گردان که هستی بحر انشا
هم آنجا تاج و ملک و دین علی را
که داند حق عدو را و ولی را
هزاران شوق این مخلص رسانی
وز آنجا سوی زین ملت و دین
که باشد در هنر با قدر و تمکین
کزو یابی هر آنچ از فضل خواهی
طبیبی نیست همچون او جهانرا
اگر سردی برد از طبع کافور
وز آنجا بی تهاون گام بردار
که شرع مصطفی را داده تزیین
شریح ارزنده بودی در زمانش
نیازی عرضه دارو شرح اشواق
بگو در پیش آن پاکیزه اخلاق
هنرمندی که اندر صدر اشراف
زمن شوقی که دیدی عرضه دارش
شهاب ملک و دین زنگی بهرام
ز هر بد کوش دار اهل دیوان
شهاب آسا ملایک را ز دیوان
غیاث دولت و دین معیر یحیی
که تا کلک جوادش در بنانست
چو تبلیغ ثنا ها کرده باشی
بگوی ارشد ز چاکر تان فراموش
منم باری شما را حلقه در گوش
مرا زین مشتکی مقصودم آنست
بهاء ملک و دین کز برد باری
چو همنامش بود در راستکاری
همان هر دو جگر گوشه که او راست
که گردد صد کژی از هر یکی راست
وز ایشان در گذر ابرام منمای
که تا یابی بزرگی با کرامت
که از وصلش نبیند کس سیامت
بدو خدمت رسان و شرح اشواق
وزانپس خواجه باد و دین را
وجیه الدین علی بن تکین را
پس آنگه آن دو میر معتبر را
نخستین میر میران با یبوغا
دگر یک سیف دین و ملک گر زانک
ز من خدمت رسان بیحد و بیمر
پس از تبلیغ خدمت زود بگذر
وز آنجا رو بسوی آن دو پهلو
دو گرد نامدار آنان که در جنگ
چو رویین تن دلیر اندر گه جنگ
نخستین تاج ملک و دین علی را
پناه اندر حوادث هر ولی را
سپهداریکه گاه حمله بی قیل
بود چون پشه عاجز پیش او پیل
بشمس الدین محمد شاه مشهور
سر آزادگان آن یک که بیچون
نهنگ آرد بدم از نیل بیرون
ز شوقم آنچه دانی بیش از آنهم
بدیشان عرضه کن دلشاد و خرم
پس آنگه با هزاران لطف و دلجوی
بجوی انخوش نفس دلشاد میگوی
جمال الدین حسین ساربان را
که روبه بشمرد شیر ژیان را
که باشد پیل پیش او شتر دل
بمردی شیر گردون را بپبکار
مهار آرد به بینی در شتر وار
بر آن پهلو رسان ای باد بگذر
مساز ای باد سستی را بهانه
بهاء دین عمر آن در وفا سست
چو یوسف در علوم خازنی چست
بدو تبلیغ کن شوقی که دیدی
هم انجا در جوارش خواجه یی هست
که کارش جمله خیراتست پیوست
فقیه الدین همی خوانند او را
بپرس از من صبا آن نیکخو را
پس آنگه جمله یارانرا که هستند
ز من خدمت رسان و راه برگیر
بفریومد خرام ای باد شبگیر
وز آنجا چون بدروازه رسیدی
همایون بقعه یی چون خلد دیدی
باخلاص از دل و از جان بیوسی
شدستی رسته از تکلیف و هر بند
بدو خدمت رسان از من فراوان
پس آنگه این سخن معروض گردان
که تا از صحبت تو دور گشتم
که او را باشد استعداد همت
دگر با او موافق چند یارند
که در تجرید هر یک مرد کارند
ز حرص و شهوتش دور و بری دان
سلامم چون به آن یاران رسانی
بفریومد چو پای اندر نهادی
وز آنپس ای صبا زانجا روان شو
که با وی میبرم من بنده نسبت
بفضل و دانش و افضال مذکور
بزرگی کاتفاق مرد و زن بود
که خلق او چو نام او حسن بود
ببوس آنگه نگه کن مرقدش را
هزاران آفرین بر خاک او کن
ز روح پاک او ما را مدد خواه
بگو از من که تا تو زنده بودی
نهاد آغاز و چاکر را بخواری
بغربت او فکند از منزل خویش
چنانک آگه نیم زاب و گل خویش
نه شب دارم قرار و روز آرام
ندانم چون شود کارم سرانجام
کنون باری نیم شاکر ز دوران
وز آنجا بازگردای باد خوشبوی
بزور پنجه اش عاجز شده شیر
رسان از من سلام و باز پرسش
بصد اکرام و صد اعزاز پرسش
گذر کن سوی بدر الدین معرف
چو بلبل نازک الحان و خوش آواز
چو طوطی شکر افشان و سخن ساز
چو بهر وغط بر منبر نهد پای
امید از یمن الفاظش همیدار
ز من خدمت رسان بیش از قیاسش
وزین خدمت منه بر سر سپاسش
چو زانجا در گذشتی گامکی چند
که در راهت نیفتد ایصبا بند
مقام پهلوان آلتون پی انجاست
که در ابواب مردی نیک داناست
بدو خدمت رسان از من پس آنگاه
سوی بازار بردار ایصبا راه
که ساکن اندرو صدری کریمست
فضایل باشدش ز اندازه بیرون
کریم و نامجوی و راد وعالم
بیان کن بعد از آن بگذر به کویش
از آنجا میرو آسان تا ببازار
که راهی نیست چندان تا ببازار
گشاید سیم و زر از سنگ خارا
چو پرسیدیش ای باد سحر خیز
نظر دروی بهر سو تیز بگمار
بهشتی بینی از انواع ازهار
ز نزهت همچو مینو روح پرور
نسیمش چون دم عود و قر نفل
نوا و برگ او از سنبل و گل
مکن در وقت رفتن هیچ تأخیر
بر اولاد کرام خواجه اسحاق
برایشان بهر من بی وهن و تقصیر
سزاوار هزار احسان و تحسین
که در طب باشد انفاسش مسیحی
بدو خدمت رسان و آنگه سفر کن
جوانی باشد او بس با تواضع
دو فرزانه که دور چرخ دوار
بنسبت از وزیران بهره مندند
نظام الدین حسن مخدوم دیگر
فراوان بندگیها زین دعا گوی
بدیشان عرضه دارای باد خوشبوی
پس آنگه سر بسر یاران دیگر
سلامی همچو انفاس خوش خویش
رسان از من بدان اصحاب و بگذر
ثناها گو بر آن احباب و بگذر
از انجا رو بسوی فخر سادات
کریم اعراق و خوش خلق و نکو ذات
بدو ارسال کن زین بنده اخلاص
که هستش معتقد هم عام و هم خاص
وز انجا ره بمحمود امام است
که اندر علم طب مردی تمام است
لقب اصحاب نورالدینش خوانند
چو بفشاند ز شاخ علم خود بار
رسانش خدمتم ایخوش نفس باد
وز آنجا ای نسیم عنبر افشان
عبید خلق او سر تا سر احرار
رسان ای روحبخش خوش نفس باد
وز آنجا چون دعا تبلیغ کردی
چنان خواهم که با بازار گردی
نجیب ملک و دین خوانندش اصحاب
چنان داند که در بغداد تازی
ز من بسیار پرسش کن مر او را
نخستین تاج ملک و دین علی دان
اکابر سر بسر او را ولی دان
اگر خواهد برد چربی ز روغن
دگر یک زان شهاب دین و دولت
گهی کآید ز کلکش خط چون آب
چو اینخدمت بجای آری سفر کن
که بادا هر دو را دولت موبد
برفعت قدرشان برتر ز پروین
ز منشان چون دعا گویی سفر کن
علاء الدین محمد دین پناهی
چنان پاکیزه روی و نیک رایست
که گویی خواجه عبدالحق بجایست
که دارد از بلا حق در امانش
وز انجا ای نسیم عنبر آگین
ز اقران در فضایل دست برده
بدو خدمت رسان زین بنده بسیار
که بادا در پناه لطف دادار
پس آنگه ای نسیم عنبر افشان
سفر را ساز کن دامن بر افشان
درو درگاه او را چون ببینی
بر اطرافش چو کوثر جویباری
چو طوبی بر لب او هر چناری
موذن چون بر ایوانش بپا خاست
تو گویی کز فرشته این دعا خواست
بدل گویی چه جای مدرسه است این
بهشتست این چه جا و هندسه است این
شده سحبان بنزد او چو باقل
بباغ فضل نیک استاد در غرس
بدو ای باد صبح اخلاص خالص
پس آنها را که از وی مستفیدند
که هریک در هنر صد جا مشیدند
یکایک را بصد اکرام و اعزاز
ببر گیر و بلطف خویش بنواز
وز انجا رو سوی اصحاب سرباز
که یکسر بهر دین باشند سرباز
در اول پایه صدری نامدارست
که گیتی را بذاتش افتخارست
شهاب ملک و دین مسعود کافی
که گیتی را بذاتش افتخارست
اگر مبهم بود القاب و نامش
بگوید با تو اینمخلص تمامش
پیامی خوش نفس چون بوی عنبر
هم آنجا تاج دین حق حسین است
کز و شرع نبی با زیب و زین است
چو در فتوی نهد بر خامه انگشت
هزار اخلاص ازینمحزون مشتاق
چو زانجا بگذری صدریست عالی
رسان وانگاه ازانجا نیز بگذر
هم آنجا اکرم الاخوان ما را
شهاب الدین علی سرخیل اقران
که نآید در هنر چون او بدوران
رسان از من درود محض از اخلاص
بدان بگزیده هر عام و هر خاص
خرامان قطع ره کن شاد و خرم
که ما را هست عم زاد و برادر
ز من چندانکه بتوانی ثنا گوی
وزانجا رجعتی کن سوی بازار
در آن رجعت مکن تاخیر زنهار
که آنجا نشو مییابند اسباط
ز من خدمت رسان و زود بگذر
سلامی با صفا از من بدو بر
بگو چو نی تو ای گمکرده فرزند
که من باری فلک با دورم افکند
که بادا تا ابد از هر بد آزاد
بخواه از حضرت دادار ما را
بهمت زین سفر باز آر ما را
پس آنگه ایصبا این بیتکی چند
بخوان در پیش آن پیر خردمند